تبليغاتX
کوتاه و بلند


کوتاه و بلند

ادبی - اجتماعی /کردی - فارسی

 

 

 

گفتم: دروغ نگو!

گفت: چرا!؟

گفتم: چون باور می کنم!

گفت: فرق بین راست و دروغ در باور کردن یا نکردن است!

گفتم: و فرق انسان ها در باورهای راستین یا دروغین است!

گفت: پس دروغ من از باور من می آید، آنگاه چگونه دروغ نگویم!؟

گفتم: درمانش اندک سکوتی ست معادل هفتاد سال عبادت!

گفت: هویتم چه! اگر دروغین باشد، باید بمیرم!؟

گفتم: سکوت هویت مشترک بین مرگ و زندگی ست!

گفت: من یک زنم و سکوتم شک بر انگیزد!

گفتم: و دروغ مردانگی انگیزد! و سکوت را جز با راستی مشکن!

گفت: و راست گفتن چیست!؟

گفتم: هویت نامشترک بین زندگی و هر چیز دیگر!

گفت: و من کجای این زندگی ایستاده ام!؟

گفتم: تو در تمام نقش ها برنده شدی تا سر از نقش اولت که زن بودن است، باز زنی!

چرا که زن بودن سخت ترین نقش، در جهان ِ زندگی ست!

گفت: خودکشی زن، برای رهیدن از این گره ِ کور است!؟

گفتم: خودکشی، هویت جایگزین ِ مردسلارانه، به جای زندگی، برای زن است!

راهی که پیش پای زن، همیشه سبز است!

گفت: هیچ نگفت، سکوت کرد! و راست در چشمانم نگاه کرد!

گفتم: و خود کشی ِ زن، خشونت بار ترین تمکین ِ زن از، سالاری مرد است!

 

6/11/90

گزینگ

  

 

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 18:4 توسط گزینگ قاضی|

انواع روابط رایج

سنگ و روی یخ! روح و سوهان! گل و بلبل! باغ و باغبان! داغ و پشت دست! چشم و خار!

میخ و آهن! آب و آتش! آتش و پنبه! سیخ و جگر! نمک و زخم! برف و باران! زبان سرخ و سر

 سبز! خر و باقالی! گرگ و میش!

ارباب و رعیت! خرمن و گاو نر! سوختن و ساختن! سایه و سر! تیشه و ریشه!

صبوری و توبره ی خاک!

بال شکسته و آسمان! گل و بهار! حلال و حرام! دست پیش و پس نماندن!

تلخ و شیرین! وقت و بی وقت! چشم و انتظار! شام و سحر! آفتاب و مهتاب! شمع و پروانه!   

سر و دار! عقل و تدبیر!

 شانس و تقدیر!

بخت مادر و جهاز دختر!

و اما آب و خاک! رابطه ای که انگشت شمار، زندگی آن را به دست می دهد

تا عطـش در هم شدن را بگیرد.

و بی هیـــچ تکلفی،

و هیچ تأملی

در هم جذب و نابود شوند و دیگر نه این آب است و نه آن خاک!

و اینجاست آغاز رویش! آغاز بودن!

و کسی چه می داند پایان چیست!

آغاز! تنها چیزی ست که با هیچ چیزی تضاد ندارد برای همین ماهیتی نا شناخته است که جز در عمل،

پدیدار نمی گردد و آن هرگز

در مقابل ِ پایان نیست!

و این پایان آنچه بود که به نام تو آغاز کردم!

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 18:36 توسط گزینگ قاضی|

آنچه تماشا کردنش

 

با کردنش برابری می کند

 

رقص!  

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:41 توسط گزینگ قاضی|

 

 

بچه ها را راهی مدرسه کردم . رخوتی که از نیمه های شب با سماجت، از این اتاق به آن اتاق     بی خوابم کرده بود، هنوز دست برنداشته بود. لباسهایم را کندم و جلوی آیینه ورزشم را شروع و موسیقی ای که از سالن های ورزشی در ذهنم مانده بود را روشن کردم. حسابی که عرقم در آمد، بدنم کیفور و سرحال شد و حالا زیر دوش ولرم بود که داشتم آواز می خواندم.

عاشق لحظه هایی هستم که بی هیچ دلیلی از خود راضی می شوم و با قامتی صاف و سینه ای فراخ گامهای استوار برمی دارم و حس می کنم زمین چقدر منت می کشد از اینکه من پا بر او            می گذارم... و اگر سر راه به آیینه ای برنخورم و خودم را یاد آور نشود معلوم نیست تا کجا پیش بروم.

با کبکبه و دبدبه یک لیوان آب پرتقال برای خودم گرفتم و مزمزه کنان مشغول نوشیدن شدم. لم داده و فراغتی که با وجود و بدنم گزیده بودم، به لیوان خیره ماندم و صحنه ایی که از جلوی چشمانم رژه می رفت، هر بار لذت آن نوشیدنی خوش طعم را بیشتر می کرد...

با خنده ای که تا ته قلبم را می گشود با خود گفتم، واقعا با این میوه های ارزان میدان بار، که آخر وقت، یک تخفیف دیگر هم می خورد، چقدر می شود کلاس گذاشت!!!

و لذت بیشتری پیدا می کند وقتی کنار زنی چادری، که صورتش را هنگام جدا کردن ِ آنها می پوشاند، مشغول ِ جدا کردنشان می شوی و بعد از چند بر اندازی که _ تنها وانمود می شود مخفیانه است،_ آشکارا تعجبش دیده می شود و در جواب لبخندی بی ریا که قبل از لبم بر نگاهم می نشیند، چادر ِ فاصله را کنار می زند و بی شرمی وجودم به آسانی شرم اش را می بلعد. و در آخر بی اختیار دستهایمان به احترام یکدیگر در جدا کردن ها تأمل و تعلل می کرد.

حالا آب پرتقالم را تا آخر خورد ه و دستی به صورت و پوستم می کشم و از احساس طراوت اش لذت می برم، باز متوجه لبخندی که از داستان دیروز بر لبم مانده بود شدم، دلم را غنج برد تا شما را به روایتش مهمان کنم... که دیدم اینترنت ام فعال نیست. سرم را بلند کردم و رخوتی که داشت مأیوسانه راهش را می کشید، یک لحظه برگشت، ولی نمی دانم در چهره ام چه چیزی بود که انگیزه ی برگشتنش را کامل نکرد و به راهش ادامه داد.

حالا تنها نگرانی ام این بود که این انگیزه ی کامل را کجا پیدا می کند، کاش الکی هم شده کمی سرش را گرم می کردم.

 

این ماجرا برای چند روز بعد باعث شده بود که بین آن همه چرخ دستی تفاوت فاحشی را حس کنم و در انتخابشان دقت کنم و دنبال چرخ دستی آن روز بگردم. پیدایش کردم پایش ایستادم اما چشمم دنبال چیز دیگری می گشت. که خنده ی زنی در کنارم مرا به خود آورد که چون چادرش را نداشت، نمی شناختمش. فهمیدم او هم امروز این چرخ دستی را انتخاب کرده است. هردو خندیدیم.

آن روز بیشتر از قبل برداشتیم انگار که به این یک ذره زمان بیشتر نیاز داشتیم. باز هم فکر کردم که بهتر است در گفتن درخواستم پیشقدم باشم: "موافقی یک وعده از این میوه ها رو با هم بخوریم؟" دستپاچگیش هیچ نشانی از مخالفت با خود نداشت و بیشتر شبیه تداخل معنی بود؛ برای همین قبل از جواب الکنش، ادامه دادم: " فردا ساعت ده خونه ی من، خوبه!" و او با خوشحالی قبول کرد.

او به سمت جنوب شهر و من، شمال شرق، از هم جدا شدیم.

الان فردا! و ساعت ده بود... او با سیمایی آراسته به پاکی، و بی هیچ آلاینده ای کنار من، اطراف را نگاه می کرد. هنوز از این پیشامد متحیر بود و تعجبش نسبت به لحظه ای که دیروز از هم جدا شدیم هیچ فرقی نکرده بود.

کمی با هم حرف زدیم. اولین حرف هایمان از گرانی و تورم بود. اما در کلام و ظاهر قضیه ی من، ترسی از گرانی به او منتقل نمی شد. بر عکس حرف های من ترسش را کم می کرد. گفتم می خوام از آن میوه ها برایت بیاورم که با هم بخوریم. تو حرف بزن من می شنوم. اما من بیشتر کلمات کم رنگ و بی آوای گل های پیراهن نخی اش را می شنیدم که تمیزی اش تنها دلیل ِ لباس رسمی بودنش بود، نوستالوژی لباسهایی که به دقت با دست و با صابون رخت شویی شسته می شدند را، با خود داشت. روزهای آفتابی ای را یادم می انداخت که آب و بسم الله همه چیز را پاک می کرد. و در آن حرکتها ی خاص دست، که همان تکنیک های رخت شویی بودند، پاک شدن، آخرین چیزی بود که از همان اول می خواستند....

دو لیوان که شیکترین لیوان داخل دکوریم بودند را از آب پرتقال پر کردم و، درست مقابل نگاهش گذاشتم تا اینکه برای زوم کردن بر آن، مجبور به حرکت دادن نگاهش نشود. چون برایش تازگی داشت و فکر نمی کرد که این همان پرتقال هایی باشد که هنگام خریدنشان چادرش را جلو تر از همیشه می کشد...

او حرف گوش کن بود و از همان لحظه که من گفتم می شنوم، حرف زدن را شروع کرده بود. از جایی حواسم برگشت که کلماتش نوع دیگری از گرانی را نشانه می رفت: "تو این خراب شده همه چیز گرون تموم میشه!" حرف هنوز از گرانی بود اما بار دیگری به خود گرفته بود. من همانگونه که  چشم به لیوان ها دوخته بودم، گفتم: ما نباید از گرونی و تورم، تابعیت بپذیریم و لذت زندگی را فدای آن کنیم، بهترین راه این است که نگاهمان را به پیرامونمان عوض کنیم و از آنچه برایمان مقدور است، لذت ببریم نه اینکه چشممان را به چیزهایی بدوزیم که دستمان نمی رسد و حسرت را جایگزین خوردنی ها کنیم! "مثلا تو باورت میشه این همون پرتقالی باشه که دیروز با هم خریدیم!؟"

کمی به فکر فرو رفت ولی با هوش تر از آن بود که لحن ساده ام را نفهمد و بخواهد وقت را با چون و چرا های در این لحظه بی جواب، پر کند. نگاه صافش در صورتم و لبخند من در پاسخ، نشانه ی انکار ناپذیری بود از موفقیت ام در تلاشی که کرده بودم تا برای یک ساعت هم شده، فاصله ی طبقاتی را کنار بگذاریم.

بوی صابون و پاکی، تنها چیزی ست که اکنون در کدورت لیوان خالی از آب پرتقال به مشامم می رسد و نفسم را تازه می کند... برای یاد آوری لحظه ای که می خواست برود و در یک حرکت که حامل تمام جسارت جمع آوری شده اش بود، برگشت و گفت، خانه ات پر از امنیت است  انگار بیرون از این خانه همه چیز آشوب است...و انگار دلم نمی خواهد بروم.

نگاه من هم نگاه بدرقه نبود و این پای تعارم را به درستی امضا می کرد که ذره ای برای برگشتن، تأمل نکرد.اما این بار قبل از خانه،درآغوشم بود که به رویش گشوده بود و چون عهدی محکم به همدیگر بسته شدند.

حالا بهتر است این لیوان خالی را از جلوی چشمانم کنار ببرم تا آن نیمه ی پر اش را از خاطر نبرده ایم... چرا که تورم و گرانی درست پشت در در کمین آرامش خاطر ماست...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 1:6 توسط گزینگ قاضی|

امروز صبح مدیا از فاصله ای نزدیک، داشت به صورتم نگاه می کرد و جای چین و چروکش را که خیلی هم به آن حساس است دست می کشید و گفت:" مامان دوباره برو مسافرت، چون چند روز پیش که از مسافرت برگشتی خوشگل شده بودی!! و هم اینکه مهربون تر شده بودی!!!"

پی نوشت

-------------------

تقدیم به کویری عزیزم که هم از ادبیاتش رنگ پذیرفته ام هم از معاشرتش خوشگل شده ام.

پست بعدی هم کاملا به سبک کویری نوشته شده است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 0:39 توسط گزینگ قاضی|


                   

سر و صدای دیاکو ومدیا کلافه ام می کند. چنان غرق بازی اند که فکر نمی کنند جز خودشان دیگر کسی در این خانه زندگی می کند... رشته ی پاره ی فکرم دوباره به اخبار امروز گره می خورد؛ جسد مادر و دو کودکی در هم پیچیده، در روستاهای مرزی کردستان، بعد از بمباران ِ دولت ترکیه و سکوت کلافه کننده ی قدرت های جهانی و مدافعان حقوق بشر و کشورهای پیرامون.

دعا کردن بلد نیستم اما اگر این بچه ها بگذارند، ذهنم می تواند سیر خطی که امروز کشیده می شود را دنبال کند و اجابت عواقب این سکوت را ببیند... صحنه ی مادری که کنار سه بچه ی در هم پیچیده اش، بعد از همین بمباران روستا های مرزی کردستان، توسط دولت ترکیه، ساکت نشسته است ، رشته ی منطقم را پاره می کند. همه ی خلاقیتی که دارم را بکار می بندم، اما نتوانستم تصور کنم که این مادر، در این لحظه به چه فکر می کند، احساس درماندگی کردم...

دلم نیامد بمب های اعصابم را بر روی دیاکو ومدیا بریزم. زور تفکرم، به منطق بازی آنها نمی رسید و در برابر سر و صدا و شیطنت شان که غرق زندگی بودند، ساکت نشستم...

کلمات و زندگی ام بعد از اخبار امروز، رنگ و بوی سیاسی شان را باخته اند و این مرا در خطر انگ های رنگ وا رنگ قرار می دهد. یاد حرف حسن فرهنگی افتادم می گفت: زیاد به یک نقطه خیره می مانی و این نشانه ی خوبی نیست! خنده ام می گیرد، اما تا خواستم بخندم یاد اخبار دیروز افتادم؛ پدر و مادر و چند بچه ای که در یک نگاه خبری نمی شد تعدادشان را فهمید در هم پیچیده بودند.

گرچه با چنین منطقی زندگی نکرده ام اما امروز توانستم، حق وجودی دیاکو و مدیا را به رسمیت بشناسم.

-چه مادر بی خیالی!! سکوت بعد از اخبار امروز را می شکند و رشته ی نگاهم را که به یک نقطه خیره مانده بود، پاره می کند! صدای بازی بچه ها خواب نیمروزی همسایه را در شهر های غیر مرزی به هم می زند و تو ساکتی!!

15/9/90

گزینگ

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 14:0 توسط گزینگ قاضی|

 

اسم من گزینگ است به معنای نور دیده و فامیل من قاضی ست به این دلیل که سر سلسله ی ما از جانب حاکم شهر بداق سلطان، حکم قضاوت داشته است. جد من مردی غیر مسلمان بود که حدود پانصد سال پیش از گرجستان به مهاباد مهاجرت می کند و در خانه ی حاکم شهر به دین اسلام گرایش پیدا می کند و با کمالاتی که از خــود نـشان می دهد داماد بداق سلطان می شود و قاضی شهر. و در ادامه پسرانش که اهل مکتب و تحصیل بوده اند، اعتماد و هواخواهی مردم را به خود جلب میکنند و تا آخرین قاضی شرع که در زمان رضا شاه بوده حکم قضاوت را در مهاباد و حومه به دست داشته اند. و این نام، یادگاری از بزرگواری پدران و مادران من است.

   من متولد سال هزار و سیصد چهل و نه در اوخر آذر ماه هستم. از دوران کودکی ام خاطرات خوبی که مرهون راحت منشی مادرم بوده است، دارم؛ در خانواده ای پر جمعیت با پنج دختر و چهار پسر که تنوع انسانی خوبی ایجاد کرده بود، و مردم شناسی من از همانجا شروع شد!!! بعد از سالها که از مادرم گله مند بودم که چرا برای تربیت ما مثل مادران دیگر هیچ تلاشی نکرده است؛ به این نتیجه رسیدم که از او برای این کاهلی ممنون باشم و خوشحالم که مادرم از آنچه که از فرهنگ معلول خود گرفته بود به ما نداد. اما وجود خودش چنان با صفا بود که در تمام آن سالهای سخت، شوخ طبعی و بزرگواری اش، تحمل مسائل را آسان می کرد. و اغلب اقوام، از خانه ی ما برای داشتن ساعاتی خوش استفاده می بردند.

مادرم من را با یک جمله تربیت کرد: «هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک!» شاید هم همه ی ما را. کافی ست از تمام آنچه تحت عنوان تربیت به ما گفته می شود، فقط یک جمله ی آن در وجود ما رسوخ کند که همان کافی خواهد بود. البته اگر در خانه کسی باشد که به گمان من، هیچ خانه ای خالی از کسی نیست. و این شد که نمک هر آشی شدم تا همه فکر کنند که در خانه ی من هم کسی ست! هر قدر که این گونه تربیت من دیگران را نا راضی کرده باشد به همان قدر، خودم را راضی کرده است. خیلی طول نکشید که وجود خود را ضروری دیدم چون به هر چیزی که رسیدم گندیده بود...

در سن هشت سالگی بودم که انقلاب به پیروزی رسید یک سال بعد از آن، با شروع جنگ کردستان برادرم و پدرم وارد دسته بندی سیاسی شدند و از خانه متواری. سالهای سختی که هیچگاه حاضر نیستم به بدی از آنها یاد کنم، حتی زمانی که در بازگو کردنش می گریم. با سوختن ها سازگاری نشان می دهم، شاید دل به ققنوسی بسته ام که گویا سر از خاکستر ما بر می آورد. اما وقتی خوب دقت می کنم می بینم کلاغ است و این من را به شعر نو، به خصوص سهراب که می گوید مگر کلاغ چشه؟!!! علاقمند کرد.

دو سال بعد از انقلاب برادرم علی شهید شد. خواهرم نادیا از دانشگاه الزهرا پاکسازی شد. دو خواهر دیگرم مریم و فریبا زندانی شدند، برادرم سعد هم به زندان افتاد و مدتی هم بعد از آزادی، فریبا و مریم و سعد متواری شدند. خانه مان مصادره شد و یکی از خواهرانم پناهنده ی خارج شد و ها ! چیه ! چشم دوختین که همینجوری بگم و بگم... نمیگید بسه خانه خراب شدی! آره آخرش این شد که دیگه چیزی باقی نماند از آن همه کبکبه و دبدبه. اما خانه ی ما مصداق لانه ی شیر بود که گویا بی استخوان نمی ماند.

 این وضع یازده سال ادامه پیدا کرد و با بازگشت پدرم به خانه، اوضاع به سرعت برگشت ... اما دیگر خیلی چیزها قابل برگشت نبود...

گاهی برای فهم یک موضوع آدم باید بسیار هزینه کند. یعنی بعد از این همه بالا و پایین شدن فهمیدم که جنگ برنده ندارد. البته این را زود تر فهمیدم زمانی که مادرم همزمان که پسر خودش جزو نیروهای مسلح مخالف رژیم بود، برای سپاهیان و نیروهای مسلح رژیم هم دعا می کرد که سالم به خانه هایشان برگردند. وقتی بقیه سرزنشش می کردند، مادرم می گفت: شما مادر نیستید تا حرف دل من را بفهمید... آنها هم مادر دارند.

خاطرات من با پدرم را در کودکی پررنگ نمی بینم. او بر خلاف مادرم مردی منظبط و جدی بود و من از او حساب می بردم. و این حس فقط مختص من نبود. او مادرم را بسیار دوست داشت و مادرم ضمن دوست داشتن، بسیار برایش احترام قائل بود، چرا که در عین جدیت، مـردی رئوف و عاطفی بود. رابطه ی من با ایشان قبل از برگشتنش از مبارزه شروع شد. رابطه ای دوستانه. او مردی سرشناس در کل شهر و منطقه بود. انسانی ماجراجو و میانجیگری ماهر بود، که در خیلی جاها از ریخته شدن خون جلوگیری کرده بود. از مخالفین راه حل نظامی برای مسئله ی کردستان بود، اما جنگ کردستان آتشی بود که تر و خشک را با هم سوزاند.

پدرم در زمان انقلاب، مشوق شرکت دخترانش در ماجراها بوده و نیز در تفریحاتی چون شنا کردن در دریاچه ی مهاباد برای دخترانش پیشقدم و محدودیتی برای آنها قائل نبوده است.  نزدیک شدن به چنین مردی در مقام یک دوست، افتخاری برای من بود.  

در باره ی تحصیلاتم کلمات قاصر اند اما تلاشم را می کنم. بعد از سالها تنبلی و آزار معلمان و مدرسان، و چهار سال ترک تحصیل از سر لجبازی، در مقطع راهنمایی، دوباره به مدرسه برگشتم و بعد از آن هم در رشته ای که علاقه نداشتم آن هم در دانشگاه آزاد، ادبیات فارسی خواندم ولی صرف نظر از رشته ی تحصیلیم، حقیقتاً از حضور در محیط دانشگاه لذت برده و رشد یافتم. یعنی آنچه اکنون می بینید، تازه رشد یافته ی گزینگ است دیگه خود از فاجعه ی قبل از دانشگاه من، حدیث مفصل بسازید. تلمذ، خود ذاتاً رشد دهنده است، حال چه رسد به اینکه استادان گرانقدر هم مدرس باشند. رابطه ی خوب و ویژه ای که با دانشجویان و استادان داشتم، این چهار سال را برایم به اوج لذت و خوشی و ارتقا رساند. از همه ی آنها سپاسگذارم.

به ورزش علاقمند بودم و از اولین فعالان ورزش زنان ِ شهرستان، بعد از آشفتگی های جنگ بودم. در زمانی که سالها ورزش زنان فراموش شده بود من به اتفاق یکی دو تن از دوستانم به اسم فریبا قوی دل و معصومه صالحی که در سالهای اخیر عضو شورای شهر مهاباد شد و خانم ناسوتی که به شدت جلوی حضور سمج ما ایستاده بود و عده ای از بچه های علاقمند، برای احیای ورزش بانوان تـلاش می کردیم. حتی یک بار برای آوردن مربی ورزشی از شهر مجاور( میاندوآب)، مادرم حقوق ماهیانه ی او را تقبل کرد، و تربیت بدنی فقط راضی شد که به ما سالن بدهد. در این عرصه  تمام مقامهای اول و دومی که در سطح شهرستان کسب کردم را مرهون خالی بودن میدان، از حضور جدی زنان هستم. از همه ی آنان ممنونم.( کسی که از من تشکر نمی کنه حد اقل بذار من از اونا تشکر کنم)

 در اخلاق و افکار پیرو کسی نبودم ولی از نظر عاطفی بسیار تحت تاثیر مادر و خواهرانم بودم. و آنها را در حد پرستش دوست داشتم.

در بین آنها از هر کدامشان چیزی منحصر از دیگری می گرفتم. نسرین مادری دیگر بود که اطمینانی برای روزهایی بود که مادرم نبود. و حس پشت گرمی را به من می داد که هیچگاه بی مادر نخواهم شد. نادیا کسی بود که می دانستم، کسی از خودم به من، مسئول تر وجود دارد، که بهتر از خـودم مراقـب من اسـت، و نیازی به مراقبـت از خـودم در مسائلی که پیـش می آمد، نداشتم و این حس امنیت را به من ارزانی داشته بود. چنانکه حتی در زمان درگیری های نظامی وقتی مراقبت قاطع او را می دیدم، فکر می کردم که حتی گلوله هم اجازه ندارد به ما اصابت کند. فریبا به من محبت می داد و غیر از این هیچ چیزی را به عهده نمی گرفت، و من حس رهایی را از او می گرفتم و در کنار او و لبخند دائمی اش، دنیا را با زیبایی هایش می شناختم و بس. مریم به من بزرگی و اعتماد به نفس می داد. او به من اجازه داده بود که دوستش باشم، و این من را بزرگ می کرد، جوری که دوستی من با او اختلاف سنم را با بزرگتر ها حل می کرد. او در حالی با من مثل یک دوست مسیر مدرسه را طی می کرد که سرم کنار کمرش بود... یاد این خواهران گریه ام را در آورد.

از بردرانم پسری آموختم، آنها همبازی های من بودند. از علی چیز زیادی به خاطر ندارم، جز اینکه به یاد دارم، مردی بود که به راحتی گریه می کرد، و در همدردی و همدلی و حق خواهی و عدالت خواهی با آن سن کمش، مرزی نمی شناخت. او از نظر گرایش سیاسی با خواهرانم در برابر هم بودند ولی در خانه و زندگی همیشه با هم بودند. علی شبانه به خواهرانم کمک می کرد که شبنامه هایشان را که در مخالفت با گرایش فکری علی بود، به در و دیوار بچسبانند، اما صبح که می شد، فعالیت علی با دوستانش شروع می شد و این نوشته ها را از در و دیوار می کند! بدون کوچکترین تنشی. برادرم سعد، پسر بسیار زنده و زبلی بود، که مهارتها و موقعیت یابی را از او یاد می گرفتم. در عین حال پسری عاطفی بود که بیشترین حرفهای دوران نوجوانی ام را او می شنید. او همیشه سعی داشت که زنانگی ام را به من معرفی و یادآور شود.

مهم تر از همه سلیمان بود، پسری شوخ و خود رای، عاطفی و لجوج، مهربان و خودخواه بود یعنی بی پرده جمع اضداد بود. و همه ادب از او می آموختیم. مامشاد! ته تغاری  و عزیز کرده ی همه پسری آرام و مهربان بود، چنان مورد لطف و محبت همه ی ما بود، که انگار در این خانه هرگز بچه ای متولد نشده بود طوری که هنوز هم که هنوزه باورش نشده که بزرگ شده و امیدی به روزهای آینده هم نیست. او دوست و حامی مهربان من بود. من واو خیلی راحت با هم گریه می کنیم.    

. در سن بیست و پنج سالگی ازدواج کردم. با مردی که نظرم را نسبت به آنچه که در مورد مرد و ازدواج داشتم عوض کرد. نفرین خدا بر کسانی که انسان ها را از راه به در می کنند!!! من با آرمان فامیلی نزدیک داشتیم یعنی همان حاکم شهر که از اول از او یاد کردم (بداق سلطان در پانصد سال پیش، حاکم مهاباد!) از اجداد آرمان است که اولین جد من در مهاباد داماد او بود. هر چند که من زیاد به این مناسبات سنتی اعتقاد نداشته و ندارم اما نزدیکی نسبت، اجازه نمی داد که بی تفاوت بمانم! بستگانم گفتند فامیل نزدیک خودمونه گوشتتم بخوره استخوانت رو نمی شکنه! و با این فلسفه ی عمیق ِ خوردنی و خورنده وارد زندگی مشترک شدم. ثمره ی این ازدواج، دیدگاه های جدید به خودم در ارتباط با زندگی ، فرهنگ و جامعه و زناشویی و نیز یک پسر و یک دختر دوست داشتنی ست.

بعد از گذشتِ مدت زمانی از زندگی مشترک، بدون آنکه مشکلی با همسرم داشته باشم و حتی متفاوت بودن زندگی ام از نظر تمامی اطرافیانم، به تضادی رسیدم که آزارم می داد و بدبختی اش این بود که آرمان هیچگاه دست از پا خطا نمی کرد که بتوانم به او بند کنم. شاید اگر تنها یک مشکل کوچک داشتم همان را بهانه ی جدایی می کردم، ولی اصلا قصد من جدایی از آرمان نبود، چرا که او را دوست داشتم ولی، قالبِ ازدواج، چنان باری بر دوش من گذاشته بود، که راه فراغت از آن را نمی یافتم.

در یکی از روزهای بی مشکل ِ زندگی مشترک، بدون هیچ دلیلی و تنها به علت نداشتن زبانی که بتوانم حسم را با آن بیان کنم دست به خود کشی زدم تا از دست این بار سنگین ذهنی خلاص شوم. اما نمردم کاری که یک بار هم در زمان مجردی ام به دلایل واهی تر و یأس فلسفی، انجام داده بودم. سگ جانی هم حدی دارد. متاسفم برای کسانی که آرزویش را دارند. من خیلی به آنها فکر کردم ولی نشد!!!

 بعد از هشت سال زندگی مشترک بدون هیچ اختلافی به ذهنم رسید که به آرمان بگویم قرارداد ازدواجمان را فسخ کنیم و بدون آن به زندگی با هم ادامه دهیم. او که همیشه از من دیوانگی دیده بود ایـن را هـم یـک نـوع دیـگـرش می دید. و خواهش های من که از نظر آرمان، ضرر من را تامین می کرد مورد قبول واقع نشد.

از آن به بعد به کشتن شخصیت زنده ای درخودم، پرداختم که مایه ی تمام این فتنه ها و نا معقولی ها بود. زبانش را بریدم و روزی یک بار با میخ ِ پند و اندرز، از گوش، آویزانش می کردم و پشت دستهایش را داغ می زدم و جفت پاهایش را که عادت داشت، در یک کفش برود را با یک جفت کفش آشنا کردم تا برای قلم شدن، هر روز خودش عرض اندام کند. هر روز درسی از عادت به او می دادم تا آدم شود. سخت ترین روزهای زندگی من بود چـرا که به شـدت نـفهم بود. ناله هایم را دوسـتی بـه نـام بهـنـاز می شنید.   

در دوازدهمین سال ازدواجمان با شخصی به نام زیبا ناوک آشنا شدم، او در اوج قهر من با خودم آمد. درست در روزهایی که سرم به تنم بار بود. او مرا با زندگی ام و خودم و نا معقولی هایم آشتی داد و من با عزیز خودم زندگی را از نو آغاز کردم. من به زیبا ناوک یک زندگی بدهکارم. برای همین از من حقی نگرفت چون اگر می گرفت، باید جانم را می گرفت. و اینگونه سر از هزینه ی این معالجه بازداشتم. من با وجودم، به روان درمانگری اش، ایمان پیدا کردم.   

اکنون شانزده سال است در قزوین زندگی می کنم با همسر و دو بچه دیاکو و مدیا. همسرم آرمان، مهندس برق و در کارخانه ی لوازم خانگی مشغول به کار است و من خانه دار، شاعر و نویسنده هستم.( از این دو عنوان آخری خیلی خوشم میاد چون لازم نیست کسی بهت بده و تنها کافیه خودت به خودت بگی!!!)

زندگی ما از حقوق همسرم تامین می شود.

زندگی را سخت نگرفته ایم و به همین خاطر زندگی بر ما آسان گرفته است لذا زندگی بر وفق بضاعت، می گذرد. چیزی که ما را در روزهای سخت زندگی( البته این عبارت رو از دیگران یاد گرفته ام وگرنه واقعا در دوران ازدواجم روز سختی ندیده ام ) پس منظورم همان مشکلات معمول مادی ست که به کمک شوخ طبعی، با خوشی از سر گذرانده ایم.

شخصیتی احساساتی دارم که اجازه نمیدهد راحت از کنار مسائل عبور کنم، برای همین چشمانم را می بندم و عبور می کنم! از دروغ بدم می آید و برای همین کمتر در جمعها حاضر می شوم به دیگران نوبت صحبت کردن بدهم! نه از شوخی گذشته دختر خیلی خوبی هستم. نمی خواهم از خودم تعریف کنم ولی چون زاویه ی دید، اول شخص است کار دیگری نمی شود کرد. زاویه ای که کمتر برای بیوگرافی انتخاب می کنند و به رسم تواضع از سوم شخص استفاده می کنند و هرچه دلشان می خواهد در مورد خود، به خورد خواننده می دهند و فرامـــوش می کنند که در مورد خودشان دارند صحبت می کنند و من کشف کردم که تمام آن آسمان ریسمان بافتن ها که هیچ تواضعی هم در آن نیست، از ترس همین جمله است که عنوان کردم.( از خود تعریف می کند! خوب بیوگرافی همینه دیگه!!!) البته این دختر خوبی که گفتم، به آن معنا نیست که کسی از اطرافیانم از من راضی ست.

عاشق طبیعتم اما چون عشق من همیشه افلاطونی بوده در مورد طبیعت هم همیشه فقط نگاهش کردم و حرف زدم تا اینکه در آن غوطه ور شوم. در مقابل از مظاهر مادی تمدن بیزارم چون خیلی آدم رو به خرج میاندازه!!! امید وارم در بیوگرافیی که سالها بعد دوباره می نویسم این آقای افلاطون از کنار عشقم رخت بربسته باشد به سلامتی بعد از هزاران سال خبر مرگش!

 به هر حال همیشه آنچه چشمهای آدمی توصیف می کنند چیز دیگری ست. اصلا چرا باید من زحمت بکشم که خودم رو به شما معرفی کنم. هر کی میخواد بیشتر بدونه خودش بیاد و ببینه.

عکسی که از من ضمیمه شده به شدت روتوش شده و عکاسش، بیشتر از اعتبار من، به اعتبار خودش اندیشیده است. و در ترجمه ی چهره ی من امانت دار نبوده است.

گزینگ قاضی                     28/9/88

 .........

البته عکسم ضمیمه نشد و بلد هم نیستم بذارمش. در هر صورت چیز زیادی از دست نداده اید.

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 0:56 توسط گزینگ قاضی|

شاید من زیاد نمی فهمم و شاید تو واضح ننوشتی منظورتو - من نتونستم بین حق و عملگرایی رابطه ای پیدا کنم   "زن کویر"

گزینگ عزیزم
بحث جالبی رو مطرح کردی، آیا اگر کسی کاری رو بدون فکر، یعنی ناآگاهانه انجام داد، یعنی حق داشته؟ ویک سوال دیگر، مرز بین حق و ناحق کجاست؟ "آرمان"

من به اين نتيجه رسيدم در رابطه ي با تو كه :
تو روبايد بر سر ذوق آورد ! چون با پرسش شكوفا مي شي .
گزينگ خان ! مسئلتن : شما تعريف تون از عقل چي هست ؟! "نازی"

گزینگ عزیز
اینجوری هیتلر و استالین محق ترین انسانهای قرن گذشته بودن
ایمیلت رو خوندم و با خیلی از نظراتت موافقم ....اما
......اما ... اما ... بین اعتماد کردن و واقع بین بودن یه مرز نامرئی و باریکه
قرار نیست مدام ازمون و خطا کنیم تا تجربه کسب کنیم پی دانش بشری به چه دردی میخوره؟
قبول دارم که باید با ترس ها و تردید هامون روبرو بشیم ولی این رویارویی باید در زمان و مکان مناسبش انجام بشه
در غیر این صورت ادمها هزینه ی زیادی رو متحمل میشن و لطمات جبران ناپذیری به بار میاره. "مینا"

قصدم پارتی بازی نیست اما به سوال آرمان جواب میدهم چون موضوع طرح شده ی او، در ذهنم ، بر بحث عقل! تقدم دارد.

البته تمام این جوابها فقط نظر من است و قصد در اقناع کسی ندارم.

 ممنونم که می خواهید حرفم را بشنوید که به این شنیدن ها محتاجم.

در ابتدا باید بار رایج کلمه ی حق را کنار بزنم تا بشود با آن بهتر ارتباط برقرار کرد. هدف هم از بکارگیری و بار گیری این کلمه، بازخوانی منطقی، آن است و گرفتن بار ربانی و الهی و آسمانی اش، که باعث می شود ارتباط زمینی ما با این کلمه قطع شود. در زمان های گذشته با اینکه بیشتر مفاهیم آسمانی و حق انگارانه بوده اما در ادامه، هر قدر مفاهیم زمینی تر شده اند زندگی به مزاج ما سازگار تر شده است. به همین دلیل همواره به بازخوانی کلمات و مفاهیم به شکل منطقی و زمینی اش معتقد ام.

 حق یک عمل مثبت یا به عبارتی درست و آسمانی و خدایی نیست. حالت غیر ربانی این کلمه در ابواب دیگر این فعل مشهود تر است مثل محق! که حق را محدود به زمان و مکان می کند. یا حق در باب ِ احقاق! که حق را معـــــلول! و ناگزیر می پندارد و آن بار معنوی و آسمانی را از آن می گیرد و در حد یک اتفاق، به زمین می نشاند.

 
بله آرمان جان! اگر کسی بی فکر، کاری انجام دهد، باز هم حق است. چون هر عملی و هر کاری در پی علت های خویش پدیدار و محق می شود. وقتی دلایل وجود و بروز یک فعل فراهم شود، آن اتفاق ناگزیر از افتادن است. قانون علت و معلولی به درک این قضیه کمک می کند. برای همین امروزه برخورد مستقیمی به معلول نمی شود و کلیت شرایط ایجاب کننده ی آن را بررسی می کنند.

 مثلا یک فرد به تنهایی و ابتدا به ساکن، نمی تواند عامل یک فعل باشد. برای نمونه شرایطی که آن فرد را بی فکر کرده چه بوده آیا همه به نسبتهایی در آن دخیل اند یا نه!؟ تجربه! نشان داده است که همه دخیل اند.( از کلمه ی تجربه زیاد استفاده می کنم تا بگویم که حرفهای من را هم تجربه ثابت کرده نه چیز دیگری!!!) لغو حکم اعدام در قانون مدنی خیلی از کشورها، در همین راستا ست. که معلول خود یک قربانی ست.


پس بی فکری و با فکری ِ یک عمل! تنها در ارزشگذاری ها و قضاوت های ما مفهوم پیدا می کند. در اینجا، فراموش کردن این ارزشگذاری ها،(فقط برای چند لحظه و تا زمانی که بحثمون تموم میشه! نگران نباشید !!! بعدش دوباره بذارید سر جاش فقط چند لحظه تا من حرفم رو بزنم!!!) در مسلط شدن به اصل بحث حق! کمک می کند. مثل همانگونه که گفتم هیچ کس نمی تواند عمل بی فکر یا با فکری را انجام دهد، مگر آنکه شرایط و دلایل اش از قبل فراهم باشد.
بنابرین اینجا حق همان معلول است.
انسان دارای خاصیت ِ انجام عمل است! اگر آگاه باشد، آگاهانه انجام می دهد و اگر نا آگاه باشد نا آگاهانه.

اما برای ارزشگذاری یک عمل در آگاهانه و نا آگاهانه ! بودن، چه ملاک و  سنجشی وجود دارد!؟ جز آنکه آن را به محدوده ی زمان و مکانش مقید کنیم و بر میزان آسیب اش بسنجیم. این نگرش در جزء است و اگر عامل زمان و مکان را برداریم و آسیب ها را بهای تجربه بدانیم چه!؟

  انسان ها به چیزی به نام عقل!( با تو هستم نازی) تکیه می کنند که کاملا اکتسابی و متغیر است. عقل همان قوه ی حسابگری انسان است که محدود و جزئی نگر است زیرا متکی به حافظه و تجربه ی خویش است؛ یعنی هر آنچه به وسیله ی قوای پنجگانه اش کسب می کند. و البته در جهان هم چیزی در گریز از درک شدن به واسطه ی این قوا، وجود ندارد. یعنی انسان به ابزار درک و شهود تمام جهان، مسلح است. بگذریم!

 ( هم با مینای عزیزم)

عموماَ آنچه ما به عنوان اشتباه قلمداد می کنیم چیزی ست که در محدوده ی آگاهی ما نمی گنجد، پس به آن خطا می گوییم. مصداق آن محدوده، کلمه ی مصلحت! است. مصلحت همان چهارچوبی ست که هر خسروی به زعم دانش و بینش خود، برای مملکت خویش طرح می کند. در جهان هیچ صلاحی! معنا پیدا نمی کند مگر، در ترکیب با خسروی!(صلاح من یا تو، صلاح ایران یا آمریکا، صلاح دین یا مذهب، صلاح غرب! صلاح مارکس، و.......) یعنی بینش و دانش بشر  در یک محدوده ی زمانی یا مکانی چیزی را صلاح می داند یا نمی داند. این دانش و بینش به همان اندازه که قابلیت انجماد و انقباض دارد، قابلیت انبساط را در حد ِ عقل و شعور کلی دارد که این انبساط متأسفانه! تنها با آزمون و خطا مقدور است.

کاری ندارم به اینکه انسان ها چه روشهای متفاوتی برای کسب تجربه! در پیش می گیرند( پر بها یا کم بها) اما این یک اصل کلی ست که انسان متکی به تجربه است و اگر تجربه را از بشر بگیرند عقلانیت اش از دست می رود و عدم عقلانیت، عدم تفکر و عدم تفکر همان بهشتی ست که قبل از هبوط در آن بوده ایم. اما، ما به دنیا آمده ایم و "الیه راجعون "ِ ما، از وادی فکر و تعقل مقدور است که به تجربه متکی ست. تا در نهایت دوباره به بی فکری و همان بهشت برسیم.

تجربه ! نشان داده که در هر جامعه ای، تجربه گرایی بیشتر است، انبساط، چه در خاطر انسان ها و چه در فضا بیشتر است. من هم به زعم حس انسانی خود، البته در این مقطع و در این شرایط! با آسیب زدن و آسیب خوردن، مخالفم. اما این عقل و حساب و کتاب را با مرور چندین هزار سال آزمون و خطا به دست آورده ایم. که البته هنوز باید  صبر کرد چون، با همان هزاران سال تجربه هم هنوز خیلی ها به این نقطه نرسیده اند!

نرون ها هیتلر ها و صدام ها و استالین ها معلول شرایط خویش بوده اند و باید می بودند که بوده اند. و این به معنای تأیید یا خرسندی من از وجود و بروز آنها نیست بلکه در کلیت قضیه، حق است، نه اینکه من تعیین کننده باشم؛ بلکه وجود و بروز عینی آنهاست که این حقانیت را تعیین می کند. واقعه ی وجود و عمل آنها از دست ما خارج است همانگونه که عمل ما از دست آیندگان ما خارج است. عمل های ما مواضعی ست که ما در امتداد عمل گذشتگانمان، اتخاذ کرده ایم. ما ادامه ی آنها و آیندگان، ادامه ی ما هستند.

انسان بعد از جنگ دومی که در آن بیست و پنج میلیون، فقط انسان کشته شده بود،(کسی چه میداند چند موش صحرایی کشته شد!) سالها پیشرفته ترین علوم اش را در اختیار تدارک تجهیزات نظامی گذاشت. چنین فاجعه ای به راحتی نمی توانست دامن انسان را رها کند و مواضعی که از ترس یا از انتقام سرچشمه می گرفت، مواضع بعد از جنگ را تعیین کرده بود.

درست در زمانی که تمام امکانات جنگ سوم فراهم شده بود، این اتقاق واقع نشد، چرا که بشر درسهای خود را از جنگ دوم گرفته بود. پایان جنگ سرد یا تغییر شکلش یا هر چی! نشان داد که برای بشر ِ مجرب و جنگ آزموده! جنگِ سوم حق نیست. پس جنگ سوم را جنگ دوم خنثی کرد که آن را نا حق می شماریم. من که بین حق و آنچه ناحق می نامیم، تجانس و رابطه ی جذاب و هیجان انگیزی می بینم که باز منجر به حق می شود.( "هست" پیش تر‘ "حق" بوده که " هست" شده! )سیاوش

بهنام به نازی گفته بود: تا حالا امتحان کرده اید! فیلم عروسی تان را از آخر به اول نگاه کنید!؟ خیلی شیرینه! اول مهمونیه !و تو دامادی! بعد دست عروس رو می گیری! بعدش می بری خونه ی پدرش.... بعد تو هم بر می گردی خونه ی پدرت و دوباره مجرد میشی و همه چی به خوشی تموم میشه !

حالا شما زندگی انسان را به عقب ببرید و نگاه کنید!هر قدر به عقب برمی گردیم، از حجم آگاهی کم می شود و صحنه از خنده دار تا گریه دار و از آن به بعد وحشتناک و در آخر غیر قابل تحمل می شود... و از نظر روانی تحت فشار واقع می شویم، چندان تحت فشار که برای اینکه خودمان از دست نرویم، آنها را به مرگ محکوم می کنیم و درمانی جز مرگ برایشان نمی یابیم!! غافل از اینکه مرگ آنها و نبودشان به مرگ و نابودی ما منتهی می شود. البته فراموش نکنیم که همه ی آنها در زمان خود عاقل و فهیم بوده اند و حق به جانبشان بوده است. و برای همین هم امروز حق به جانب ماست.

نقطه مقابل اش،اگر زندگی ِ ما را به گذ شتگانمان نشان دهند، همه محکوم به مرگ هستیم...در صورتی که ما ادامه ، دودمان و دنباله ی خودشان هستیم.

می خواهم بگویم نسل های مختلف بشر، به واسطه ی عقلانی بودن! در زمان ها و مکان های مختلف کاملا به همدیگر شبیه اند. و تغییراتش تنها در شعور محسوس است. برای همین، هرچه می گذرد از تعداد امروزیانی که به آیندگان خود محکومیت می دهند کمتر و کمتر می شود. چرا که بیشتر و بیشتر می فهمند که آنها و ما چیزی جز تقدم و تأخر همدیگر نیستیم. شعوری که او را به زمان و مکان مسلط کرده و مفاهیم بیشتری! را تجربه! و درک کرده است. خلاصه اش در نزدیک شدن ظهور مهدی ست!!! من مهدویت را هم نمادی برای زمان ِ روان ِ درمان شده ی انسان می دانم. که انسان می پذیرد، همه چیز با در کنار هم بودن مفهوم پیدا می کند.  

اگر بخواهم بگویم حق و ناحق مرزشان کجاست باز هم باید در دو وادی جزء و کل، جداگانه برویم. در کلیت قضیه مرز بین حق و ناحق آنجاست که همه چیز بود است و پس حق است و مرزشان در بود و نبود است پس نا حقی وجود ندارد یعنی نا حق چیزی ست که هنوز بود نشده و اگر شد حق است!! و دیگر ناحق نیست.

 اما در پندار جزئی نگر ما آنچه در چهارچوب های خسروانه ی من نگنجد نا حق است. که خسرو! همان آگاهی من است. چرا که همان نا حق، در چهار چوبی دیگر که گنجید، دیگر ناحق نیست! پس اساسا حق و نا حق همان مرزهای آگاهی و حسابگری ماست که هر روز در حال باز شدن مرزهایش، به سمت جهانی شدن است. یعنی به آنجا می رسیم که هیچ چیز به طور کل، نه درست است و نه غلط.

آیا قبول می کنید که آنچه شما درست می پندارید و شرایطش را نیز دارید حق شماست که انجام دهید!؟ آیا قبول دارید که آن حق شماست؟! جواب در عمل، آره! است چون صد در صد آن را انجام می دهید. پس چگونه آنچه که من درست می پندارم و شرایط انجامش را دارم می تواند نا حق باشد!؟

 

در یک نگاه کلی و شناختی به دنیای انسان ها، در زمان ها و مکان های مختلف، می بینید که همه ی چیزهای نادرست در زمان و مکانی خاص، در زمان و مکانی دیگر، درست است و ملاکی هم برای تشخیص این دو از هم وجود ندارد جز محدوده ی زمان و مکان ِ من که قضاوت را می آفریند و نه چیز بیشتری. یعنی اینکه من هر قضاوتی هم در باره ی گذشته داشته باشم آن را تغییر نمی دهد و بلکه فقط خود ما را تغییر می دهد که همان موضع اتخاذ شده ی ماست که فارغ از تجربه ی گذشته نیست.

 

  آنچه از بین می رود قضاوت است. که با برکنار شدنش، از درست و نادرست عبور کرده و به هست می رسیم. انسان به این نتیجه رسیده است که قطعیت را کنار بگذارد وبین سیه و سفید هزاران طیف از این دور نگ را کشف کرده است که کار قضاوت را هر روز سخت و سخت تر کرده است. چرا قانونی فرای تمام قانون ها می گوید که هر آنچه که هست، به ناگزیر از بودن است. و انسان با تمام قوانین خود، می خواهد خود را به آن فرا قانون برساند. همان بهشت موعود. زمانی که، (و نه مکانی! که) همه در هست برابر و یکسان اند و اشرافیت و اجحافیتی وجود ندارد. و هر چیزی در جایگاه خود، حیَ و قیوم ِهمه چیز است.

تمام آنچه ما در زمانی، از آن به نام خطا نام می بریم در زمانی دیگر همان تن دادن های ما به شرایط بوده است.( مثلا اگر هیتلر تن به شرایط اش نمی داد!! ما همان مردمان تن به شرایط داده ی آیندگان خود هستیم که ای کاش ها و حیف و درغ هایشان را می سازیم. فکر می کنید ما بیست سال دیگر، توسط آیندگان خود چگونه قضاوت می شویم، در حالی که ما امروز تمام تعقل خود را برای درست عمل کردن بکار بسته ایم!؟ ) اما همه و همه ی انسان ها از اول تا به امروز عقلانی و سنجیده برخورد کرده اند و همه هر کاری که کرده اند بر آساس سنجش شرایط، و زمان درست اش، عمل کرده اند و در این شک نکنید.

حتی اگر خود هیتلر در این زمان جای شما بود همین حرف ِ شما را می زد و نمی گفت که هیتلر کار درستی کرد. شاید آرزو می کرد که قبل از خودش کسی آن کار را می کرد تا او به واسطه ی آن عمل، بهتر تعقل می کرد!!!، اینجا همان جاست و هیتلر همان آرزوست. تازه اگر وارد زندگی خصوصی انسان هایی چون هیتلر و صدام، بشویم متوجه می شویم که این فجایع جهانی از برخورد های جزئی پدران و مادرانشان ناشی شده است که علم روانشناسی را به خود آورد که یک فاجعه ی جهانی معلول یک برخورد جزئی ست....

می خواه بگویم بعضی با عملشان شرایط فهمیدن و دریافتن را برای بقیه فراهم می کنند و زمان را به آنها برمی گردانند. و اگر همه منتظر شرایط مناسب بمانند.... زمان از حرکت می ایستد. به نظر من مناسب ترین زمان و مکان برای منتظر شرایط ماندن همان قبر است. دنج و مطمئن. چون برای همان شرایط و زمان مناسب هم هیچ تضمینی وجود ندارد جز حس اعتماد خودِ انسان در آن شرایط.       

 

  

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:38 توسط گزینگ قاضی|

در جوامع "عمل نا گرا" ست که همه دنبال این که حق با اونا باشه می روند. برای همین همیشه حق با همه است!

اما در جوامع عملگرا! کسی دنبال این نیست که حق با اون باشه! چون آگاه اند بر اینکه حق با کسی نیست و برای همین در پی عمل خویش می روند.

مثلا !!: اگر من همین فردا این رقم را از حساب ِ زندگیمان کشیدم و به سوسن رساندم، دیگر حق با من نیست! و کافیه در این بین یک نفر از حق بگذره،  بلافاصله حق به همه میرسه.

از اول  صابخونه حق نداشت این درخواست رو از سوسنی داشته باشه که آه در بساط نداره و سوسن حق نداشت مشکلش رو به من مربوط بداند و من حق نداشتم این پول رو از زندگی مشترکمون برداشت کنم.

اره از اول حق نداشت، اما از آخر حق داره وقتی من، از "حق با من بودن" بگذرم. 

حالا اگه از آخر بخونی می فهمی که حق با همه است. سوسن سر خونه اش نشسته و مرد بازنشسته هم به مشکلاتش رسیده! می مونه من! که اگر باور داشته باشم در عملگرایی دیگر نباید دنبال حق باشم. و تمام هزینه اش پذیرفتن انگ نا معقولی ست. 

البته فرض بر این است که من عملگرا باشم و دنبال این نباشم که همه بگن: معقول برخورد کردی و دلیلی نداشت بار این مسئولیت رو به گردن بگیری!

"بی عملی یکی از اولین قربانیان عقل گرایی ست!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 19:57 توسط گزینگ قاضی|

از خونه می خواستم بزنم بیرون که مدیا گفت: منم می خوام با تو بیام! گفتم: تو بمون خونه چون     می خوام یه کم تنها باشم. صدای دیاکو جهت نگاه براندازگر مدیا را عوض کرد که گفت: اگه  می خوای تنها باشی باید بری تو اتاقت نه اینکه بری بیرون، بیرون که نمیشه تنها موند! گفتم: آره تو راست میگی و در واقع من می خوام تو خونه نباشم و برم بیرون! گوشی موبایلم از اون ور چشمک زد که من رو همراهت ببر! گفتم: نه تو هم بمون خونه! گفت: آخه دیگه من که تلفن همراهم و باید همراهت باشم! گفتم: راهی نیست، همه ی راه ها را رفته ام! می روم که درجا بزنم!

وقتی برگشتم آرمان گفت: کسی به نام سوسن به گوشیت زنگ زد و گفت: اگر اومد بگو به من زنگ بزنه! منتظرم!

قاطعیت دستورش به نقل قول آرمان راه برده بود. زنگ که زدم، سوسن با جدیت همیشگی کلماتش را روی عصب های مسئولیت پذیر من راه برد و آخر سر، دستوراتش را ردیف و دیکته کرد.

زمان پاسخ دادن من که شد، گفتم: سوسن من الان دستم خالی ست و رقمی که تو می خواهی را ندارم اما می توانم با صاحب خانه ات صحبت کنم، بلکه بپذیرد که با مبلغ اجاره ی قبلی بمانی. مگر چه اتفاقی می افتد که تو یک سال دیگر هم آنجا بمانی! و این دو میلیون اضافه تر، دردی از او دوا نمی کنه ولی برای تو یک سال سرپناه است. من برخورد می کنم سوسن! کاملا حق باتوست!

الو! آقای رفیعی!؟

بله خودم هستم، شما!؟

 آره واقعا من کی بودم!؟ حتی فامیل سوسن رو نمی دونستم و برای اینکه گوشی رو قطع نکنه گفتم : من از دوستان سوسن هستم!

سوسن!؟؟

دیگه خودم رو پیدا کرده بودم، بله بله، مستأجرتون!

خوب! بفرمایید! امرتون؟

یه درخواست داشتم، البته شما حق دارید که تعجب کنید و حتی درخواست من رو بی مورد تلقی کنید ولی با این امید که بلکه صدای من به شما برسه زنگ زدم. از شما تقاضا دارم که کرایه ی این دوستمون رو تا سال آینده که قراره یکی از خانه های مسکن مهر بهش تعلق بگیره، اضافه نکنید! خودتون وضعیت اون رو بهتر می دونید به چه شکلی هست! این یک سال را شما به او فرصت بدهید، او که کس و کاری جز ما ندارد. در خواست من خیلی خودخواهانه است، اما شما می توانید جور دیگری حساب کنید!

گفت: خانم شما هم خوب می دونید که با ایشون نمیشه جور دیگری حساب کرد! گفتم: نه منظورم چیز دیگری بود، مثل اینکه در راه خدا یا هر اعتقاد دیگه ای که دارید، حساب کنید. یا جبران دیگری، مثل: کاری، کمکی که از اون بربیاد..!

گفت: خانم من هم مشکلات خودم رو دارم، بازنشسته ای هستم که دارم برای دخترم جهیزیه درست می کنم! در ضمن خودم در یک خونه ی 35 متری زندگی می کنم!! اونم بره سراغ همون خانه های مسکن مهری که حرفش را می زند، و می گوید که خیلی هم شیک و خوش نقشه هستند...! تا حالا هم که نشسته، با کمترین کرایه ی ممکن باهاش ساختم...و بیشتر از این نمی تونم!

دیدم، آره راست میگه، چقدر مشکل سوسن! می تونه به اون! ربط داشته باشه!! گفتم: آره دیگه شما هم باید به مشکلات خودتون برسید! کاملا حق با شماست!

الو سوسن! من با آقای رفیعی صحبت کردم! خب اونم حق داره بیچاره، می خواد دختر شوهر بده و از این حرفا و میگه بیشتر از این نمیتونه به تو کمک کنه! اما من یه پیشنهاد دارم و اون اینکه از راه درستش وارد بشی!

با لحن قاطعانه و تمسخر آمیزی، که فقط در ادبیات این قشر از مردم میشه شنید، گفت: میشه بگی اونجا! دیگه کجاست!!؟؟ یاد لحن "نا آگاهانه متین ِ" خودم افتادم که تنها از قشر سرد و گرم نچشیده، برمی آید، که می گفت: ببین سوسن! برو به همین سازمان مسکن مهر یا بهزیستی یا جاهای مربوطه ای که بتونند یک کار اساسی برای تو بکنند! یادمه که چند سال پیش هم تو باز منتظر این خانه های مسکن مهر بودی! اینجوری که نمیشه، یعنی جایی نیست که در این مدت به شما پناه بده!؟ برو اونجا ها حرفت رو بزن! سکوت ِ معنا دارش به من فهماند، که دارم مزخرف می گم و بیشتر هم حرفی نزدم... با یه نیشخند جمله ام رو بسته بندی کرد و گذاشت یه ورش!

حرف!!! هه! از تو که بهتر حرف نمی زنم ! تو حرفت چی شد! این شد، که به من بگی خودت یه کاری برای خودت انجام بده، و برو یه جای دیگه حرفت رو بزن، اونا هم همین حرف رو می زنند. به من بگو، حرفایی که تو زدی برای من چی شد! ها!؟ خونه شد!؟ جوابی نداشتم کاملا حق با اون بود! یادمه تحت فشار بودم. با این حال که روزانه زیاد تحت چنین فشارها و بن ِ چنین بنبست هایی قرار می گیرم، اما هنوز نمی تونم بگم سرد و گرم چشیده ام، و اون پختگی که در کلام سوسن بود، من رو می سوزوند با این حال پختگی لازم رو هنوز بدست نیاورده ام...

گفتم: آخه سوسن اونم می گفت: برای دخترش جهیزه درست میکنه و ... سوسن بود داشت وسط حرف من حق به جانب تر از قبل می گفت: می بینی گزینگ جان پا قدمم هم اینجوریه! هر جا می رم همینه! اما کیه که قدر بدونه! گفتم: آره سوسن جان کاملا حق با توست!

به خدا گزینگ فردا باید بیای تهران، و ببینی که من حتی وسایلم رو باز نکرده ام، خونه ای نیست که بخواد کرایه اش را زیاد کنه، فقط یک پتو میشه در آن پهن کرد و خوابید، و گوشه ای برای آشپزی. خب باید من هم راضی باشم، بهش بگو خدا رو خوش نمیاد! بهش بگو تو این زمستون من دو ملیون از کجا بیارم!؟ بگو...بگو... بگو...! داشتم دست و پا می زدم بین این صفا و مروه ای که حتی ثوابی برایم نداشت، و نه برای سوسن و رفیعی حجی نوشته مشد که گرد این کعبه خرابه طائف و سرگردان بودند.

گزینگ جان حواست با منه چی میگم!؟ این خونه ها که تکی درست نمی شن، تو که ندیدی خیلی قشنگن، انشاالله تو خونه ی خودم که رفتم دعوتت می کنم باید بیای. این خونه ها خیلی بزرگند و تعدادشون زیاد و همه با هم آماده میشن. اون بیچاره ها هم که نمی تونند یه واحد جدا گونه برای من آماده کنند! گفتم: راست گفتن سوسن جان من که نمی دونستم ! کاملا حق با اوناست! وسوسن ادامه داد، آره گزینگ جان تو برو همون کاری که گفتم رو انجام بده و با رفیعی حرف بزن! بگو ............................ ....................................................................................

حالا دیگه فهمیده بودم، که این وسطی که حق! کاملا! با همه! است، و همینطور حق کاملا با من هم بود،  برای اینکه از سرخودم بازش کنم گفتم: باشه سوسن جان من دوباره به ایشون زنگ می زنم و می گم!...( یاد داستان من وسگ! بهروز فاتح افتادم)

سوسن که پیگیر ماجرا بود با منی که بین این همه حق!!، کاری نتونسته بودم بکنم، سوسن خیلی راحت گفت: باشه گزینگ جان خیلی ممنونم از زحمتی که کشیدی، پس می مونه تا اینکه خودش مأمور بیاره و اثاثم رو بریزه تو کوچه! کار دیگه ای نمیشه کرد تو هم که زحمت خودت رو کشیدی...

 بیشتر از هر چیزی یاد لحن آرام و مصمم اش می افتم، که پر از پذیرفتن تمام این اتفاقات، مثل واقعیتهای زندگی اش بود و آگاهی بر، رابطه ی منطقی و علت و معلولی تمام عناصر داستان زندگی اش کاری کرده بود که نیاز به هیچ مشاوری نداشت، و انگار که می خواست تعجب و ناپختگی من را پاسخ دهد،،،

 گفت: اینجوری میشه عزیزم که اثاث به کوچه ریخته میشه! و من با لحنی خام گفتم: می فهمم سوسن جان! کاملا حق با شماست...        

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 23:30 توسط گزینگ قاضی|


آخرين مطالب
» خود کشی!
» انواع روابط رایج
» رقص!
» َتورم
»
» حق وجودي !
» گزینگ یعنی چی!!!
» پرسش و ( چه عرض کنم) پاسخ!
»
» کاملا حق با شماست
Design By : Pars Skin