پس بر این
نکته ی مهم تربیتی که متن آبرو به ذهن متبادر می کند تأکید می کنم که سرکوب را
درونی نکنیم وبه عمل خود در صورتی که به دیگران آسیب نمیزند اصالت بدهیم حد اقل در
مورد کودکانمان این را در نظر بگیریم.
آیا می
توانیم آنچه را که در زندگی ظهور می یابد جدا از آنچه در درون ما می گذرد،بدانیم؟
قدرت جاسوسی سیا نشأت گرفته از آن نیروی درونی
ست که بر تمام حس های ما اشراف دارد
مافیا که از
حلقه های به هم پیوسته از گوشه و کنار دنیای درون و بیرون در پی قاچاق راه های
جدید برای سرکوب حس های ماست را در درون خود داریم.اطلاعات ساواک ،بسیج حزب الله
تند روی وخشونت القاعده وهمه وهمه را در درون خود داریم وتا آنها از درون انسان ها
برچیده نشود وجود خارجی آنها ناگزیر از بودن است.
من فکر می کنم اگر عوامل سرکوب گر بیرونی،
امروز حذف شوند ما به طور اتوماتیک تا سالیان دراز به زندگی در بند خود ادامه
خواهیم داد.چون این حسارها به ذهن ما رسوخ کرده و با برداشتن حسار بیرونی به راحتی
ازحساردرونی رها نمی شویم.
"من به قدرت تو غبطه می خورم"
گرچه زیبا معروف به بی تعهدی ست اما چگونه
باور کنم که او حتی به کلمات هم متعهد است
وبه بار
معنایی آنها حرمت می نهد وآنها را به راه صدق میبرد.با این جمله از خود می پرسم که
اگر زیبا این قدرت را داشت درچه جهتی از آن استفاده میکرد ؟چشمم به کلمه ی
"غبطه"می خورد که بار معنایی مثبت دارد واین نشان می دهد که ذهن او در
جهت مثبت است واو که ذهنش با عملش یکی ست خیال مرا راحت می کند.
"اینک اما بنگر به عمق جنایت خود و ببین
چه با من کرده ای که من جایی رسیده ام که حتی در تنهایی خود..."
این همان
جایی ست که گفتم حتی بین ما وخود ما هم فاصله و دیوار درست میکند."من من و
خود من عامل سرکوب خود وکشتن تمایلات درونی ام گشته ام ...آنچنان دچار عذاب
وجدان...می شوم"
وجدان، احساس
گناه وپشیمانی باز از دیگر عوامل فشار اند که آبرو از آن برای ایجاد شک و فاصله در
بین خواسته های ما و خود ما استفاده می کند. وقتی ما آسیبی به دیگران وارد میکنیم
چیزی از درون به ما هشدار میدهد که باز دارنده است . اگر در انجام، حقی از دیگران ضایع
کریم ما را به جبران آن وا میدارد.که این را آگاهی انسان ها مقرر می دارد مگر نه
این است که بعضی بر سر عقیده ی خود دیگران را از دم تیغ رد می کنند وبه زن وکودک
ومرد رحم نمی کنند ونه تنها خود را گناه کار نمی دانند بلکه هر بار خود را در درجه
ای بالا تر از عقیده ووجدان میدانند.
زیبا معتقد
است که روزی انسان به جایی خواهد رسید که دیگر نیازی به وجدان ندارد. چون دیگر خوب
وبد معنی نخواهد داشت. چرا که خوب و بد ،زشت وزیبا،وهمه ی ضدین دو نیمه ی دایره ی
کمال اند.وذهن در مرحله ی نقصان خود به تفکیک آنها می پردازد.روزی خواهد رسید که
ما به جنبه های منفی خود به اندازه ی جنبه های مثبتمان بها بدهیم وبدانیم ارزش
آندو به یکدیگر بسته است
روزی که انسان ها خود را یکی بدانند، دیگر
افعال منفی ومثبت بدون هیچ مانع ذهنی وقید وبندی ساطع میشود .مانند دم و بازدم که
این دو بدون هم کامل نیستند وبا هم چون کامل اند پس مثبت اند.وپس هر چیز کاملی
مثبت است.
او تازیانه های زندان را سخت تر از
کشمکشهای درونی برسرباید ها ونباید ها نمی داند.
"موقعی که پدرم می خواست بر روی پاهایم
بیفتد...با نپذیرفتن خواسته اش سالها تحریم و عذاب وفقر و تنهایی را متحمل
شدم"
سخن با پدران ومادرانی ست که مدعی آبرو اند
اما حتی مهر پدرمادریشان را به معامله میگذارند وآن رادر ازای چیزی یا کاری به
فرزندشان می دهندواگرنه آن را دریغ میکنند.مهری که خداوند بی دریغ آن را در وجود
پدر و مادر نهاده است.
"و آنگاه که در عین داشتن همسر عاشق مرد
زن دار دیگری شدم...اما از او فرار کردم ...تا روانی شدم"
این واقعیت حس است که بدون طرح ونقشه ی قبلی
برفرد وارد میشود .حس عاشقی مهر ومارک فردیت است که هر از چند گاهی باید بر انسان
بخورد تا فردیت انسان فراموش وندید گرفته نشود .مگر نه اینکه عشق هر کسی برای منطق
دیگری غیر قابل فهم وغیر قابل قبول است واگر هم قبول شود تنها درک حدودی از کیفیت
عشق است وکل آن را تنها خود فرد میتواند درک کند چون این کاملا به او مربوط است
ولا غیر.عاشقی حتی با منطق خود همان فرد هم سنخیت ندارد.وآن در جایی ودر روزی که هیچ
کس خبر ندارد بدون ملاحظه و فارغ از زمان ومکان وجاه و مقام اتفاق می افتد .تکرار
می شود یا نمی شود . چیزی که حکمتی باشد نمی توان با منطق سنجید
گرچه با
اراده بتوان آن را مهار کرد .هر چند که در هر مهار کردنی راز یک حکمت را بر خود
پوشیده می داریم. ودر این جمله نهایتا آنچه بی عیب ونقص است شهامت وصداقت زیبا ست.
"اما از اینها گذشته ،آبرو بگذار کمی هم
تو را بخندانم ..."
در اینجا زیبا میخواهد با کمی خنده بار
رنجهایش را سبک کند یا فضا را برای ادامه ی صحبت تلطیف کند یا با خنده می خواهد
شدت فاجعه را لوث کند تا رابطه از حالت حاکم ومحکومی بدرآید وبه یک رابطه ی واقعی
ترتبدیل شود .یا اینکه ؛خاصیتی درصحبت کردن هست که فاصله بین انسان ها را کم میکند
حتی بین دودشمن، اینها نکا ت مهمی ست که در زندگی ارتباطی خود ،روزانه میتوانیم از
آن استفاده کنیم و اثرات ارزنده ی آنرا ببینیم. ( و دیگران را هم در جریان آن قرار دهیم !) صحبت کردن فاصله ها را از بین می
برد ورابطه را آسان می کند .در نطق و صحبت رازی بزرگتر از آنچه ما فکر میکنیم
نهفته است که تنها با استفاده از آن است که این راز شکفته می شود.ورازی بزرگتر از
آن در ارتباط انسان ها نهفته هست که خداوند برای گشایش این راز بزرگتر،نطق را رمزی
برای این حیوان قرار داد. (حیوان ناطق:انسان به واسطه ی نطق از حیوانیت محض گذر
کرد)
"از آن روز ها بگویم که چگونه قیافه ی
من از برای تو مضحک و مسخره می شد."
در این حالت
که کم و بیش برای همه ی ما پیش آمده که برای حفظ آبرو کاری کرده ایم که آن کار
برای خودمان مضحک بوده است .نوجوان بودم ،یک نخ سیگار برداشتم و روشن کردم در حین
پک زدن بودم
که بابام وارد اتاق شد بابایی که خودش سیگاری نبود و خیلی هم برایم جذبه داشت
پدرم که
انتظار چنین صحنه ای را نداشت ،پرسید داری سیگار می کشی !؟در حالی که زیر سیگاری
دم دستم بود و سیگار روشن دستم بود و دود از بینی و دهنم بیرون می زد گفتم نه نمی
کشم! پدرم که بیشتر می مانست که از این که در این حالت وارد اتاقم شده ومن راهی جز
این دروغ صریح برای حفظ آبرویم برایم نماند ناراحت شد وبدون آنکه چیزی بگوید از
اتاق رفت. ومن سالها به این آبرو داری خود می خندیدم.
وقتی خوب نگاه می کنیم میبینیم برای حفظ آبرو
کمترراه ارزشمندی وجود دارد .همه یا چاخان است یا دروغ است یا سرکوب است یا رشوه
ویا ریاست.
"اما آنچه در آن مانده ام رهایی از تو ست
ورهایی از ترس و وحشت تو"
اکنون که پی
به بی اساسی آبرو میبرد دنبال راه چاره میگردد .آنهم نه راهی که ذهن را به آسمان
ببرد یا آسمان را به ذهن بیاورد ،نه!او از خود واقعی خویش شروع میکند که واقعی تر
از هر چیزیست.و تمام وسایل لازم برای حرکت در خود او نهاده است .احساس ،عقل،
انتخاب، پیامبر باطنی وهزاران نهفته ی دیگر که در حین حرکت بر ما آشکار می شود.
"چه سخت است لاکن این چه سخت!
چرا که این امر اصالت دادن به خود را در
اولویت قرار می دهد واین را سرلوحه که خودت باش وخوت!"
این
جمله هم اوج شعر است وهم اوج تفکر زیبا که اصالت را به فردیت میدهد .که اعمال آن
را نه با زور و فشار بلکه با بالا بردن آگاهی و معرفت افراد پیش میبرد .واو برای
رسیدن به شرافت و آبروی والای انسان ازآبروی مرسوم وبی اساس و ظاهری گذر کرده است
چیزی که من هنوز اندر خم اولین کوچه ی آنم! در باره ی سخت بودن آن جای سخن تنها
برای کسی میماند که طی راه کرده باشد .اما میتوانم حدس بزنم که تحجرات ونخواستن ها
برای خود ودیگران وزندگی در گل مانده را پذیرفتن سخت ترین موانع بر سر راه این
رهروان بوده است.که اکثر ما از سازندگان و مدافعان این موانعیم.
"اما من
بر این باورم که روزی خواهد رسید که ما انسان ها همه با هم پرده ی تو را پاره
خواهیم کرد..."
او در مسیر
تعالی، انسان ها را به روی هم گشاده ویکی می بیند وبه سختی و درازی راه هم نمی
اندیشد
بلکه تنها به
حرکت وامید خویش می اندیشد.
"ما رهایی از خود کشی ها و دیگر کشی ها را
می خواهیم"
و به همان
اندازه که به رهایی خویش می اندیشد در پی رهایی دیگران است.چرا که او خود را جدا
از هیچ انسانی نمی داند وهیچ انسانی را جدا از خود نمی داند .هر چند که ما اندیشه
های متعالی او را با معیارهای سطح پایین
خود بسنجیم و دست رد و انکار بر سینه ی او بنهیم آزرده نخواهد شد و چنین است که
اینگونه مسرورانه فریاد می کشد که:
" روزی
ما تو را برای همیشه ،آبرو !
سه
طلاقه خواهیم کرد،سه طلاقه"

