تبليغاتX
کوتاه و بلند

کوتاه و بلند

ادبی - اجتماعی ( کردی - فارسی )

  پس بر این نکته ی مهم تربیتی که متن آبرو به ذهن متبادر می کند تأکید می کنم که سرکوب را درونی نکنیم وبه عمل خود در صورتی که به دیگران آسیب نمیزند اصالت بدهیم حد اقل در مورد کودکانمان این را در نظر بگیریم.

آیا می توانیم آنچه را که در زندگی ظهور می یابد جدا از آنچه در درون ما می گذرد،بدانیم؟

 قدرت جاسوسی سیا نشأت گرفته از آن نیروی درونی ست که بر تمام حس های ما اشراف دارد

مافیا که از حلقه های به هم پیوسته از گوشه و کنار دنیای درون و بیرون در پی قاچاق راه های جدید برای سرکوب حس های ماست را در درون خود داریم.اطلاعات ساواک ،بسیج حزب الله تند روی وخشونت القاعده وهمه وهمه را در درون خود داریم وتا آنها از درون انسان ها برچیده نشود وجود خارجی آنها ناگزیر از بودن است.

 من فکر می کنم اگر عوامل سرکوب گر بیرونی، امروز حذف شوند ما به طور اتوماتیک تا سالیان دراز به زندگی در بند خود ادامه خواهیم داد.چون این حسارها به ذهن ما رسوخ کرده و با برداشتن حسار بیرونی به راحتی ازحساردرونی رها نمی شویم.

 "من به قدرت تو غبطه می خورم"

 گرچه زیبا معروف به بی تعهدی ست اما چگونه باور کنم که او حتی به کلمات هم متعهد است

وبه بار معنایی آنها حرمت می نهد وآنها را به راه صدق میبرد.با این جمله از خود می پرسم که اگر زیبا این قدرت را داشت درچه جهتی از آن استفاده میکرد ؟چشمم به کلمه ی "غبطه"می خورد که بار معنایی مثبت دارد واین نشان می دهد که ذهن او در جهت مثبت است واو که ذهنش با عملش یکی ست خیال مرا راحت می کند.

 "اینک اما بنگر به عمق جنایت خود و ببین چه با من کرده ای که من جایی رسیده ام که حتی در تنهایی خود..."

این همان جایی ست که گفتم حتی بین ما وخود ما هم فاصله و دیوار درست میکند."من من و خود من عامل سرکوب خود وکشتن تمایلات درونی ام گشته ام ...آنچنان دچار عذاب وجدان...می شوم"

وجدان، احساس گناه وپشیمانی باز از دیگر عوامل فشار اند که آبرو از آن برای ایجاد شک و فاصله در بین خواسته های ما و خود ما استفاده می کند. وقتی ما آسیبی به دیگران وارد میکنیم چیزی از درون به ما هشدار میدهد که باز دارنده است . اگر در انجام، حقی از دیگران ضایع کریم ما را به جبران آن وا میدارد.که این را آگاهی انسان ها مقرر می دارد مگر نه این است که بعضی بر سر عقیده ی خود دیگران را از دم تیغ رد می کنند وبه زن وکودک ومرد رحم نمی کنند ونه تنها خود را گناه کار نمی دانند بلکه هر بار خود را در درجه ای بالا تر از عقیده ووجدان میدانند.

زیبا معتقد است که روزی انسان به جایی خواهد رسید که دیگر نیازی به وجدان ندارد. چون دیگر خوب وبد معنی نخواهد داشت. چرا که خوب و بد ،زشت وزیبا،وهمه ی ضدین دو نیمه ی دایره ی کمال اند.وذهن در مرحله ی نقصان خود به تفکیک آنها می پردازد.روزی خواهد رسید که ما به جنبه های منفی خود به اندازه ی جنبه های مثبتمان بها بدهیم وبدانیم ارزش آندو به یکدیگر بسته است

 روزی که انسان ها خود را یکی بدانند، دیگر افعال منفی ومثبت بدون هیچ مانع ذهنی وقید وبندی ساطع میشود .مانند دم و بازدم که این دو بدون هم کامل نیستند وبا هم چون کامل اند پس مثبت اند.وپس هر چیز کاملی مثبت است. 

 او تازیانه های زندان را سخت تر از کشمکشهای درونی برسرباید ها ونباید ها نمی داند.

 

 "موقعی که پدرم می خواست بر روی پاهایم بیفتد...با نپذیرفتن خواسته اش سالها تحریم و عذاب وفقر و تنهایی را متحمل شدم"

 سخن با پدران ومادرانی ست که مدعی آبرو اند اما حتی مهر پدرمادریشان را به معامله میگذارند وآن رادر ازای چیزی یا کاری به فرزندشان می دهندواگرنه آن را دریغ میکنند.مهری که خداوند بی دریغ آن را در وجود پدر و مادر نهاده است.

 "و آنگاه که در عین داشتن همسر عاشق مرد زن دار دیگری شدم...اما از او فرار کردم ...تا روانی شدم"

 این واقعیت حس است که بدون طرح ونقشه ی قبلی برفرد وارد میشود .حس عاشقی مهر ومارک فردیت است که هر از چند گاهی باید بر انسان بخورد تا فردیت انسان فراموش وندید گرفته نشود .مگر نه اینکه عشق هر کسی برای منطق دیگری غیر قابل فهم وغیر قابل قبول است واگر هم قبول شود تنها درک حدودی از کیفیت عشق است وکل آن را تنها خود فرد میتواند درک کند چون این کاملا به او مربوط است ولا غیر.عاشقی حتی با منطق خود همان فرد هم سنخیت ندارد.وآن در جایی ودر روزی که هیچ کس خبر ندارد بدون ملاحظه و فارغ از زمان ومکان وجاه و مقام اتفاق می افتد .تکرار می شود یا نمی شود . چیزی که حکمتی باشد نمی توان با منطق سنجید

گرچه با اراده بتوان آن را مهار کرد .هر چند که در هر مهار کردنی راز یک حکمت را بر خود پوشیده می داریم. ودر این جمله نهایتا آنچه بی عیب ونقص است شهامت وصداقت زیبا ست.

 "اما از اینها گذشته ،آبرو بگذار کمی هم تو را بخندانم ..."

 در اینجا زیبا میخواهد با کمی خنده بار رنجهایش را سبک کند یا فضا را برای ادامه ی صحبت تلطیف کند یا با خنده می خواهد شدت فاجعه را لوث کند تا رابطه از حالت حاکم ومحکومی بدرآید وبه یک رابطه ی واقعی ترتبدیل شود .یا اینکه ؛خاصیتی درصحبت کردن هست که فاصله بین انسان ها را کم میکند حتی بین دودشمن، اینها نکا ت مهمی ست که در زندگی ارتباطی خود ،روزانه میتوانیم از آن استفاده کنیم و اثرات ارزنده ی آنرا ببینیم. ( و دیگران را هم در جریان آن قرار دهیم !) صحبت کردن فاصله ها را از بین می برد ورابطه را آسان می کند .در نطق و صحبت رازی بزرگتر از آنچه ما فکر میکنیم نهفته است که تنها با استفاده از آن است که این راز شکفته می شود.ورازی بزرگتر از آن در ارتباط انسان ها نهفته هست که خداوند برای گشایش این راز بزرگتر،نطق را رمزی برای این حیوان قرار داد. (حیوان ناطق:انسان به واسطه ی نطق از حیوانیت محض گذر کرد)

 "از آن روز ها بگویم که چگونه قیافه ی من از برای تو مضحک و مسخره می شد."

در این حالت که کم و بیش برای همه ی ما پیش آمده که برای حفظ آبرو کاری کرده ایم که آن کار برای خودمان مضحک بوده است .نوجوان بودم ،یک نخ سیگار برداشتم و روشن کردم در حین

پک زدن بودم که بابام وارد اتاق شد بابایی که خودش سیگاری نبود و خیلی هم برایم جذبه داشت

پدرم که انتظار چنین صحنه ای را نداشت ،پرسید داری سیگار می کشی !؟در حالی که زیر سیگاری دم دستم بود و سیگار روشن دستم بود و دود از بینی و دهنم بیرون می زد گفتم نه نمی کشم! پدرم که بیشتر می مانست که از این که در این حالت وارد اتاقم شده ومن راهی جز این دروغ صریح برای حفظ آبرویم برایم نماند ناراحت شد وبدون آنکه چیزی بگوید از اتاق رفت. ومن سالها به این آبرو داری خود می خندیدم.

 وقتی خوب نگاه می کنیم میبینیم برای حفظ آبرو کمترراه ارزشمندی وجود دارد .همه یا چاخان است یا دروغ است یا سرکوب است یا رشوه ویا ریاست.

 "اما آنچه در آن مانده ام رهایی از تو ست ورهایی از ترس و وحشت تو"

اکنون که پی به بی اساسی آبرو میبرد دنبال راه چاره میگردد .آنهم نه راهی که ذهن را به آسمان ببرد یا آسمان را به ذهن بیاورد ،نه!او از خود واقعی خویش شروع میکند که واقعی تر از هر چیزیست.و تمام وسایل لازم برای حرکت در خود او نهاده است .احساس ،عقل، انتخاب، پیامبر باطنی وهزاران نهفته ی دیگر که در حین حرکت بر ما آشکار می شود.

 "چه سخت است لاکن این چه سخت!

 چرا که این امر اصالت دادن به خود را در اولویت قرار می دهد واین را سرلوحه که خودت باش وخوت!"

  این جمله هم اوج شعر است وهم اوج تفکر زیبا که اصالت را به فردیت میدهد .که اعمال آن را نه با زور و فشار بلکه با بالا بردن آگاهی و معرفت افراد پیش میبرد .واو برای رسیدن به شرافت و آبروی والای انسان ازآبروی مرسوم وبی اساس و ظاهری گذر کرده است چیزی که من هنوز اندر خم اولین کوچه ی آنم! در باره ی سخت بودن آن جای سخن تنها برای کسی میماند که طی راه کرده باشد .اما میتوانم حدس بزنم که تحجرات ونخواستن ها برای خود ودیگران وزندگی در گل مانده را پذیرفتن سخت ترین موانع بر سر راه این رهروان بوده است.که اکثر ما از سازندگان و مدافعان این موانعیم.

 

"اما من بر این باورم که روزی خواهد رسید که ما انسان ها همه با هم پرده ی تو را پاره خواهیم کرد..."

او در مسیر تعالی، انسان ها را به روی هم گشاده ویکی می بیند وبه سختی و درازی راه هم نمی اندیشد

بلکه تنها به حرکت وامید خویش می اندیشد.

 "ما رهایی از خود کشی ها و دیگر کشی ها را می خواهیم"

و به همان اندازه که به رهایی خویش می اندیشد در پی رهایی دیگران است.چرا که او خود را جدا از هیچ انسانی نمی داند وهیچ انسانی را جدا از خود نمی داند .هر چند که ما اندیشه های متعالی او را با معیارهای سطح پایین خود بسنجیم و دست رد و انکار بر سینه ی او بنهیم آزرده نخواهد شد و چنین است که اینگونه مسرورانه فریاد می کشد که:

" روزی ما تو را برای همیشه ،آبرو !

 سه طلاقه خواهیم کرد،سه طلاقه"

 

    گزینگ قاضی 17/4/87

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:27  توسط گزینگ قاضی  | 

بررسی شعر "آبرو" از زیبا ناوک

 

تو آبروی نسل منی ونسل دگر اندیش من حامی دگر اندیشی هاست و تو را نخواهد ریخت.

نسل رابعه نسل قرعه العین و نسل فروغ آنها را فاحشه نامیدند اما نسل من به این تحجرات

افسوس خورد وپس دگر اندیشان خوش پروای خویش را خویشی می دار

 " آبرو" نمک بر زخمی ست که تا مغز استخوان هر کسی رابدرد میآورد.

 

     سادگی و روانی متن "آبرو "آنچنان است که دست کودکانه ی ما را در دست خود می گیرد

و به کوی وگذر خاطره ها می برد تا تک تک آن رو کندن های مادر ومادرانه ی خود را به

جا آوریم.

    او" آبرو " را چنان شخصیتی در مقابل خود به صحبت می نشاند.چرا که او در صحبت

کردن مرحمی یافته است که راز التیام زخم هاست.ودر همین صحبت هاست که بی اساسی

ماهیت همه ی عیب و عارهای چیره بر زندگی ما چه پنهان و چه آشکارا عیان می شود.

    "از همان اوان کودکی اهرم سرکوب من بودی وعامل رنج و عذاب مادرم"

 

   درست است که ما  برای بدست آوردن چیزی باید چیزی از دست بدهیم .اما اگر آنچه به

بهایی بدست می آوریم خود مایه ی از دست دادن ها باشد در دور زیان قرار خواهیم گرفت

وبه زودی ور شکسته خواهیم شد.

   آنچه تنها در یک جمله یبالا بدست آورده ایم" سرکوب کودک "و"رنج وعذاب مادر"

است.که درهریک تبعاتی ناگوار نهفته است .تصویر،طولی از زمان را نشان میدهد که در

امتداد آن پروسه ی سرکوب ورنج وعذاب برکودکی ما و مادر ما و نیز تا مادری خود ما

انجام می گیرد.

    "بگو تو چیستی که از برای تو همسایه از همسایه میترسد..."

   چه گویا این جملات ما را به کنه زندگی روزانه می بردکه گر چه غرق در آنیم ولی بی

 خبر که تنها در طی یک روز آن چه ها که بر سر خود نمی کوبیم.تنها در یک جمله ی

"همسایه از همسایه "اگر دقت کنیم می بینیم که روزانه ما دردرون خانه ی خود چه میزان

 از خواسته های خود را سرکوب می کنیم تا پیش همسایه آبرومان نرود .و وقتی خیل این

 ذره ذره های هرروز را درطول زندگی برسی کنیم می بینیم که چه حجمی از ترس وچه

دیوارهای بلندی بین ما ودیگران کشیده است.واین ترس چگونه در چشم ونگاهمان در زبان

 وکلاممان وحرکات وسکناتمان بروز می یابد .وهمین چگونه ضعف را در روابط ما به

ضرب و توان میرساند. اصولا طبیعت نسبت به ترس واکنش دارد .آن هم واکنش منفی.

در یک آزمایش علمی ثابت شده که اگر زنبور در معرض ترس ما قرار بگیرد نیش خواهد

زد گویا در حالت ترس هاله یا تراوشات بدن به گونه ای می شود که واکنش منفی زنبور را

در پی خواهد داشت .شاید همین در طبیعت و نا خود اگاه ما هست که حرکتی که از روی

 ترس باشد خوشایندمان نیست وراه واکنش منفی را برایمان باز می گذارد.که اعم از تعرض وتجاوز و تحقیر وتمسخر است.واین تنها یک تحلیل مختصر از عواقب ترس است که اگر

تنها همین یک مورد را در طول زندگی خود آسیب شناسی کنیم می بینیم که هیچ رکنی از

زندگی را سالم نگذاشته است.واین سلطه ی متداوم آبرو که خود محصول ترس است وترس

محصول جهل و آبرویی که درجهل تداوم می یابد و باز این پیچک ظریف تمام طبیعت زندگی

را در هم می پیچد وشادابی آن را می مکد.

      کسی که از ترس آبرو با مردی که از او متنفر است ازدواج میکند .کودکی که از ترس

آبرو از خواسته های کودکانه اش محروم میشود مادری که از ترس آبرو جگر گوشه اش را

می زند همه وهمه در یک تصویر غم انگیز و بیمار گر وبی اساس است.که حتی روابط والد

و فرزندی خواهر برادری را در نوردیده است.

     کودکی که با پتک سرکوب گر آبرو با هزاران چرای بی جواب مسیر رشد طبیعی خود

را گم میکند تا در نو جوانی به شرم از طبیعت وجود خود برسد وچنان در آشفتگی بزرگ

 خواهیم شد که هیچکدام نه خود را می شناسیم و نه می دانیم از زندگی چه می خواهیم چرا

 که کمتر خود را درشرایط قرار می دهیم واگر هم نشانی از خود بیابیم از ترس آبرو کتمان

 میکنیم .

     "ویا آن روز دیگر !شاهد بودم که بزرگان فامیل از برای تو نیمه جان شدند..."

    این دختر خاله کسی بوده که مادرش معتقد بوده دختر باکره را نمیتوان زیاد در خانه نگه

 داشت.دختر با خودش فکر می کند وبه نتیجه میرسد که اگر بکارت نباشد مشکل حل خواهد

 شد.دختر دوازده ساله پیر مردی را از کوچه به برداشتن بکارتش فرا می خواند وبعد اعلام

می کند که من دیگر باکره نیستم تا خیال خود وخانواده اش را از ترسی که داشتند راحت

کرده باشد.که بعد پدر ومادر فاجعه دیده به صرافت می افتند تا او را از کشور آبرو!به خارج

 بفرستند وهمین باعث میشود که آن دختر در مسیر واقعی تری از زندگی قرار گیرد و بر

خلاف"زنان خوب که به آسمان میروند ،به همه جا برسد".

   "آخر بگو که این قدرتت را از کجا آورده ای که اینچنین بر ما حاکمیت و سلطه داری؟"

 آه ... که سنگینی آن را بر دوش خویش وخویشاوندان احساس می کنم.و چه درد آور است

این ایستایی که کمر و زانویمان را یارای راه رفتن نیست و زجر آور است این لاک سنگی

بر پشت این روح لطیف. وچه سخت است این پیله ی آهنین که به گرد پروانه ی اندیشه ی

درپروازم طنیده است. وای چه تنگنایی که بی اساسی این آبرو برای ما ساخته است.که هیچ

قدرتی جز جهل و ترس ما پشت آن نیست.

    وقتی از بالا به قتل های ناموسی نگاه می کنیم می بینیم که چهارچوب های خشک وتنگ

که آبرو برایمان ساخته چگونه یک انسان را تا به آن حد مسخ میکند که پدری را به خون

فرزند یا همسرش یا انسانی تشنه می کند .وتنها فجیع ترین شکل کشتن است که آرامشان می کند.

(سنگسار مصله وسر بریدن و...) اینجاست که می بینیم برای انسان متعالی هیچ آبرو ریزیی

بالاتر از اینگونه مسخ شدن انسان نیست پس نه اینکه زیبا بخواهد با آبرو بجنگد بلکه او با

معنی رایج این کلمات است که می خواهد بجنگد. او در بی آبرویی که ما آن را می نامیم ما

 را به مقایسه می کشاند تا تبعات هر یک را بسنجیم وآنگاه بدانیم که بی آبرویی کدام یک از

این فعل ها ست.آیا اینکه دو انسان بر اساس خوشایندی دو طرفه به رابطه ای نزدیک برسند ،

چه تبعاتی دارد که وحشتناک تر از قتل انسانی ست به این وخامت.یا کدام آبروست اینکه به

زوردختر وپسری را به عقد هم درآورد وحکم کرد که باید تا آخر عمردر کنار هم باشید یا

اینکه دو نفر که به حکم عشق وعلاقه میخواهند در کنار هم باشند راتحت انواع زور وفشار

 قرار دهیم؟

     نکته ی دیگری که در این نهفته هست ،این است که منشاء اینگونه اعمال وحشیانه حس مالکیت انسان ها بر یکدیگر است، که پدری را مالک فرزند وفرزند را مالک مادر یا مادر را مالک

 فرزند ومرد را مالک زن و...میداند وبر پایه ی همین کژی ست که تا به ثریا دیوار را کژ

 می نهیم. تیغ غیرت که کور و کر است اگر به کنه آن نیک بنگریم می بینیم چیزی نیست جز

اوج گرفتن حس مالکیت خصوصی دروجود انسان تا به او اجازه دهد که هرآنچه می خواهد

با آن بکند.

  "بگو که برای من معمای بزرگی ست راز قدرت تو!

تویی که روشنفکران وپیشروان جامعه ی ما را هم..."

    او یکی یکی ریشه های آبرو را دنبال می کند و مسیر را ادامه می دهد و پی می برد که تا

کجا ها نفوذ کرده است. به قدرتمند ترین رکن جامعه که روشنفکران وپیشروان جامعه باشند.

این واقعیت تلخ عمق فاجعه را نشان می دهد،چرا که وقتی پیشروان جامعه به این مرض مبتلا

هستند پس چه امیدی به پسروان جامعه هست! روشنفکران یعنی کسانی که از نظر فکری به

 چند و چون بی اساسی این نوع بی آبرویی ها پی برده اند اما در عمل خود نیز به آن گرفتارند

پس انسان را به این رنج رهنمون میشود که وای چه راه تاریکی در پیش است وچه سخت است که

"دیوژنی "نباشد که چراغ بر سر بگیرد تا حد اقل جلوی پایمان را روشن کند .اما نه! نومید کردن

در شیوه ی کار زیبا نمی گنجد.او می خواهد بگوید در این راه پیشرو وروشنفکری نیست وخواستن

چراغ راه است و هر کس خود "دیوژن"چراغ به دست راه خویش باشد. همان گونه که خود کرد.

 

   "حتی برای از دست ندادن توبه ده ها دروغ  تظاهر پنهان کاری و فریب دیگران..."

و خنده دار آبرویی که برای حفظ آن بی آبرویی های بزرگتری را بدست می آوریم و چه ظریف

زیبا ،اینگونه مو را از ماست میکشد.بدست آوردن تظاهر ،پنهان کاری وفریبکاری برای حفظ

آبرو که هر یک دارای تبعات وخیمی ست که زوال انسان را در پی دارد.

 در مقابل هر بی آبرویی که زیبا انجام می دهد صداقت و شهامت و خود بودن است که هر کدام

دارای تبعاتی ست که موجبات باروری دیگر ارزش های انسانی ست.

 

     "چنان رعب و وحشت دروجود ما انداخته ای که ترس ما از تو بیش از عوامل سرکوب گری مانند سیا ،مافیا ،ساواک،حزب الله و القاعده بوده و هست"

    نکات تربیتی بسیاری در این جا نهفته است؛ یکی اینکه اگر عامل سرکوب بیرونی باشد هر قدر که قدرتمند و خشن مانند این مثال ها باشد باز نمی تواند مخرب ترووحشتناک تر از سرکوب درونی برای شکل گیری شخصیت انسان باشد. سرکوب درونی بخشی آگاه وفعال از ذهن انسان راتسخیر کرده که عوامل قدرتمندی مانند خدا ،عرف ،شرع،همسایه ،پدر ،مادر...وحتی خودم !

را در اختیارش قرار میدهیم  بدین گونه راه نفوذ آن سرکوب را تا تمامی ابعاد وجودی وارتباطی

خود باز گذاشته ایم.مثال داروهایی که باکتری های مفید بدن را همزمان با نا مفید آن از بین مبرد.

 

در واقع از تمام عواملی که نام بردم(خدا، شرع ,عرف...)در ذهن ما تنها مانند یک ترفند استفاده میشوند نه مانند وجودی که برایشان احترام قائل باشیم.مثال: ما اگر خدا را وجودی مهربان وبه خود

نزدیک وبخشنده و با ظرفیت بدانیم وحرمت را در ذات مهربانی وبخشندگی بی قید وشرط او ببینیم

اورا دوست خواهیم داشت به خاطر آنچه که هست! نه اینکه بخشندگی ومهربانی اش را در آنهمه

ملاحظه و قید وبند و التماس و ترس وپشیمانی وتعظیم وتکریم و ریاضتهای خود بدانیم تا خدا را راضی به آنچه باید! باشد !،بگردانیم!چنین خدایی مخلوق اندیشه ای ست که در لایه های ترس و گدایی و بی عزتی محفوظ مانده باشد.ذهن زیبا خدایی را دوست دارد که قائم به ذات خویش باشد

نه آنکه قائم به فعل ما!

مثال: دین یک روش زندگی ست .که اگراین روشها بتواند زندگی را در مسیر طبیعی خود نه تنها حرکت بلکه سرعت دهد میتواند قابل احترام باشد. اما اگر سرکوب گران بیرونی آگاهانه و نا آگاهانه از آن مانعی بر سر راه حرکت بسازند؛اینجا از دین استفاده ی ابزاری شده که ما با همین شکل دین آشنایی داریم که اگر به ترفند بودن آن پی ببریم دیگر نه قابل ترس است نه قابل ملاحظه ونه قابل احترام.

مثال:ما حتی با مردم مثل یک موضوع انتزاعی و ذهنی برخورد می کنیم. در این حد که بگوییم اگر! من فلان کار را بکنم مردم !به دیده ی بد نگاهم میکنند ومحکومم خواهند کرد.پس کاری که باید انجام میشد ،انجام نمی شود ودر این حالت است که تصویری واقعی از خود واز مردم بدست نمی آوریم .و بر روی ذهنیات است که قضاوت ها یمان را ادامه میدهیم.درحالی که قضاوت تنها برعملکرد است که میتواند معنی داشته باشد.در این موارد ما هیچگاه ذهنمان به آن سمت نمی رود که من اگربه عنوان یک زن مثلا کار های روزانه ام را با دوچرخه انجام دهم،مورد تحسین قرار می گیرم.همین نشان می دهد که مردم در ذهن من چیزی وحشتناک و غیر قابل احترام است.این کلمه را عامل محرومیت برای خود میدانم وهمین حس جدایی وانتقام را در من بارور میکند تا من هم در جای خود به" مردم " احترام نگذارم وحس انتقامم را اعمال کنم وهمین گونه تا آخر فاجعه.

    پس بر این نکته ی مهم تربیتی که متن آبرو به ذهن متبادر می کند تأکید می کنم که سرکوب را درونی نکنیم وبه عمل خود در صورتی که به دیگران آسیب نمیزند اصالت بدهیم حد اقل در مورد کودکانمان این را در نظر بگیریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:24  توسط گزینگ قاضی  | 

شعر را مطالعه فرمایید تا در ادامه به بررسی آن در روزهای آینده بپردازیم

آبرو ، آبرو ، آبرو !

 

به من بگو تو چیستی ؟ تو كیستی و از كجا آمده ای ؟

تو چیستی ؟ آبرو !

كه از همان اوان كودكی اهرم سركوب من بودی و عامل رنج و عذاب مادرم .

آری بگو ! چرا مادرم همیشه بخاطر تو صورت خود را می كند و برروی خود می زد؟

بگو تو چیستی ! كه برای تو همسایه از همسایه می ترسد، دوست از دوستِ دیگر

و خواهر از برادر و مرد و زن از همدیگر !

یادم می آید، آبرو!

آن گاه كه دختر بچه ای بیش نبودم از برای تو چه كتك ها كه نخوردم ، چه فحشها و ناسزاها كه نشنیدم، از برای تو نمی توانستم صدایم را بلند كنم، با پسرها بازی كنم، لباس كوتاه بپوشم و شیطنت كنم و نمی توانستم حتی كونم را بخارانم .

یادت می آید آبرو!

آن گاه كه دخترعمّ من تن به ازدواج با مردی می دهد كه از او نفرت داشت

 تا به خاطر تو او را پیر دخترش ننامند.

و چه بگویم از آن روز دیگر !

كه شاهد بودم بزرگان فامیلم را كه چگونه از برای تو نیمه جان شدند و رعشه براندامشان افتاد آنگاه كه دختر خال ام اعلام كرد كه دوشیزۀ باكره نیست و نمی خواهد سرمایۀ بكارتش را به همسر آینده اش بفروشد و بگذر از آن كه چه ها برای آن متحمل شد.

یا شاسین ! (1) دخترخال ام ، یاشاسین !

و حال مرا به یاد آور آبرو !

آن گاه كه لكه خون ماهانه ام بر روی لباسم تراوش كرده بود و مرا كسی در مجلس میهمانی متوجه آن می سازد . وای كه در آن لحظه آرزو كردم كه زمین دهان باز كند و مرا ببلعد می بینی آبرو چگونه مسخ تو بودم كه آرزوی مرگ خود را برای لكه خونی كردم .

 

آخر بگو ! بگو كه این قدرتت را از كجا آورده ای كه این چنین بر ما حاكمیت و سلطه داری ؟ بگو !

 را باعث شدی (2) ها Ehrenmord بنگر به خود كه چگونه هزاران قتلها و 

و چه بسیار زنان و دختران و حتّا مردانی را برای خود قربانی کرده ای!   

بگو كه برای من معّمای بزرگی است راز قدرت تو !

توئی كه حتی روشنفكران و پیشروان جامعۀ ما را هم در اسارت و بردگی خود كشاندی

 كه آنها هم حتّا برای از دست ندادن تو به دهها دروغ ، تظاهر و پنهان كاری و فریب دیگران متوسل می شوند.

توئی كه آن چنان رعب و وحشت در وجود ما انداخته ای كه ترس ما از تو بیش از عوامل سركوبگری مانند سیا ، مافیا ، ساواك ، حزب الله و القائده بوده و هست.

و می دانی چه زیركانه در عین چهرۀ اخلاقی و عرفی به خود گرفتن شدید تربن عامل عذاب دهنده و شكنجه گرِ ما انسانها هستی .

آه ، آه ، آبرو كه من به قدرت تو غبطه می خورم.

 اینك اما بنگر به عمق جنایت خود و ببین چه با من كرده ای كه من جائی رسیده ام

 كه حتّا در تنهایی خود و آنگاه كه هیچ كس و هیچ نیروئی در مقابل من نیست

و هیچ دیگری وجود ندارد ، من باز هم از تو ترس و واهمه دارم و آن چنان مسخ شده ام

و شخصیت و كاراكترم به گونه ای با شستشوهای مغزی از درون و بیرون دست كاری شده اند كه حتّا وقتی دیگران با من نیستند، من ِ من و خود من ، عامل سركوب خود و كشتن تمایلات درونی ام گشته ام و اگر هم یك بار بر مبنای عشق و احساسم قدمی بردارم آنچنان دچار عذاب وجدان و پریشانی و احساس گناه و پشیمانی می شوم كه

Schuldgefühle ،  Schuldgefühle (3) این احساس جرم و گناه، آنی مرا رها نمی كند.

می بینی آبرو چه با من كرده ای، می بینی ؟

ببارید ، ای تازیانه های زندان اوین ، دوباره بر من !

كه دردهای شما آرام تراز دردهائی بودند كه من در كلنجارهای روحی خودم داشتم

 

 

آن گاه كه عاشق كسی از جمع دوستان شدم و برای ترس از آبرو پیش او ننشستم، با او نرقصیدم، با او غذا نخوردم، حرف نزدم و حتی در حسرت نگاهی بر او ماندم

و سرانجام احساسم را كشتم

ببارید برمن دوباره كه دردهای شما آرام تر از آن موقعی بودند كه :

پدرم می خواست برروی پاهایم بیفتد تا من برای حفظ شأن و آبروی خانوادگی او با آن كس كه دوستش داشتم ازدواج نكنم و من با نپذیرفتن خواسته اش سالها تحریم و عذاب و فقر و تنهائی را متحمل شدم .

و آه از آن گاه كه در عین داشتن همسر ، عاشق مرد زن دار دیگری شدم كه برای دیدن او لحظه شماری می كردم ، اما از او فرار كردم تا او را نبینم و آن قدر در تناقضات درونی ام با رؤیاها و كابوس های خود غرق شدم كه بیمار روانی گشتم .

آری آبرو، چه بگویم از عمق خودكشی ها و دیگر کُشی ها كه خود روزانه بیش از من شاهد آنی.

اما از اینها گذشته، ‌آبرو ، بگذار ، كمی هم ترا بخندانم و از آن روزها بگویم كه چگونه قیافة من از برای تو مضحك و مسخره می شد.

یادت می آید آبرو !

آن روزهای اول كه من به اینجا آمده بودم چگونه در فروشگاههای مختلف حریصانه و شتابان در جستجوی مجلات و فیلمهای سكسی بودم و ناشیانه اینور وآنور سر می كشیدم تا کسی مرا نبیند و آنگاه که در خیابان های سنت پاولی از این سکس شاپ (4) به آن یکی پا می گذاشتم وهراسان و نگران اطرافم را می پائیدم.

خنده دار بود قیافۀ من ، نه ؟!

یا از آن روز كه در جمع دوستان با پزعالی و دماغ بالا، از مال و ثروت فراوان، مقام و موقعیت بالا و پرستیژهای اجتماعی ام دم می زدم و خرید از لیدل و آلدی(5)  و فلومارک (6) را مسخره می كردم ، اما از آن طرف برای گرفتن چِندر غازی بیش، از

 خود را به ننه من غریبی می زدم و التماس این و آن را می کردم.Sozialamt (7)

  خنده دار بود قیافۀ من ، نه ؟ !

و یادت می آید آن روز كه داشتی از خنده روده بر می شدی ؟ آبرو!

آنگاه كه ناگه من در حمام سونا با مردی ازجمع آشنایان روبرومی شوم و از ترسِ تو جیغی كشیده ونمی فهمیدم كه با دستهای خود كدام قسمت از بدن لختم را بپوشانم و تومی خندیدی به سرخی صورتم كه بیش از آن موقعی شده بود كه من در سونای 90° بودم.

آری بخند ! آبرو !‌ بخند كه تو بر من نادان سالهای سال باز هم خواهی خندید.

آری آبرو ، دردها زیادست و خنده های تلخ از من بسیار .

اما آنچه در آن مانده ام رهائی از توست و رهائی از ترس و وحشت از تو !

چه سخت است لاكن این ، چه سخت !

چرا كه این امر اصالت دادن به خود را در اولویت قرار می دهد و این را سرلوحه،

 كه خودت باش و خودت !

 و بكن هر آنچه كه خود خواهی و از دلت بر می آید و پرده بركش بر آنچه كه Mach (8) دیگران در بارۀ تو می اندیشند.

سخت است و بسیار دشوار ، آبرو !

اما من بر این باورم كه روزی خواهد رسید كه ما انسان ها همه با هم پردۀ تو را پاره خواهیم كرد  و از دل و جان فریاد خواهیم زد كه ما آبرو نمی خواهیم

 و این پرده ها و مرزها را نمی خواهیم .

ما رهائی از خود كشی ها و دیگر كشی ها را می خواهیم .

و برای همین ، روزی ما تو را برای همیشه ، آبرو !

    سه طلاقه خواهیم كرد ، سه طلاقه

 Ziba Hamburg  08 . 06 . 20

   

1- یاشاسین : زنده باد

2- Ehrenmordقتل ناموسی : 

3- Schuldgefühleاحساس گناه و تقصیر : 

4- Sex – Shopفروشگاه مربوط به سکس : 

5- ALDI -  LIDLاز فروش گاه های زنجیره ای با قیمت ارزان :

6- Flohmarktبازار دست دوم و کهنه فروشی :

7- Sozialamtادارۀ تأمین اجتماعی :

Mach انجام بده، بکن : 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:49  توسط گزینگ قاضی  | 

بسیاری از مردم می دانند که در زندگی چه باید بکنند ولی عده کمی به آنچه که می دانند واقعاً عمل می نمایند. دانستن کافی نیست! باید عمل کنید.عمل کلید بنیادی رسیدن به همه موفقیت ها است.*

* آنتونی رابینز

 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:37  توسط آرمان ناهید  | 

مردان سهمگين
ديوار باغ ها را ويران كردند.
ديواره هاي سنگي ، در باغ ساختند:
سرو را شكستند،
تاك را بريدند؛
  خاك را سرد....
 برگ را زرد....

*****

مردان سرخ پائيزي
 در شب،
مردان بادها،
فريادها زدند:
 "ماييم ، ما
 فاتحان بزرگ،
 فاتحان زمين"
فاتحان غرور،
 درشب
 با خار مي نوشتند بر ديوار.


 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:30  توسط آرمان ناهید  | 


دیوان عالی حکم قصاص سهیلا را تایید کرد!!

آیا مرگ حق سهیلا است؟!

مدت ها بود به صفحه حوادث روزنامه ها کاری نداشتم. به عبارتی از آنها دوری می جستم و فکر می کردم جز اندوه تاثیری بر من ندارد. اما داستان سهیلا که به راستی میدان محاکمه ما مردان و جامعه است متاثرم کرد. براستی کی باید به حق قانونی زن بر بدنش احترام گذاشت؟ آنهایی که به فکر درست کردن ایران 1400 هستند و دم از عدالت ، برابری و توسعه می زنند از فقر و فساد و بیعدالتی در کنار گوش خود غفلت می ورزند. سهیلا با دفاعیات خود جامعه را به  محاکمه کشید.

 چه بر سر سهیلا آورده اند که مهر مادری تبدیل به چاقوی خشونت می شود.! 

 آرمان 8/4/87

 
اظهارات تکان دهنده زن بي سرپرستي که کودک 5 روزه اش را کشت: من قرباني ظلم و خشونت شده ام

غیبت متهم ردیف اول؛ عباس عبدی

دیوان عالی کشور حکم قصاص سهیلا را تایید کرد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:8  توسط آرمان ناهید  | 

تا حالا به چهره مردمی که هر روز از کنارتان رد می شوند  دقت کرده اید؟ من بارها این کار را کرده  و متوجه شده ام که اغلب مردم چهره ایی گرفته دارند و اغلب در فکرند. واین در تمام رده های سنی مشاهده می شود. راستش آغاز این ماجرا از خودم شروع شد. متوجه شدم که به راحتی گریه ام می گیرد و به سختی می خندم. اول فکر کردم شاید چیزیم شده باشد. بعد متوجه شدم اطرافیان و دوستانم نیز تقریباً همین طورند.  طوری که بعضی وقتها اگر از رهگذری آدرس یا حتی ساعت بپرسی سعی می کند یا جواب ندهد و یا از سر بازت کند. در یک کلمه می شه گفت " ما شاد نیستیم" این افسردگی عمومی می تواند به خیلی از مسایل بستگی داشته باشد. اما به یک چیز نمی تواند ارتباط داشته باشد و آن مسایل مالی است. مثلاً مردم برزیل فقیرترین و شاد ترین مردم جهانند. پس این افسردگی ناشی از مسایل دیگری است که پیشنهاد می کنم هر کس نقطه نظرات خویش را بیان کند. تا حداقل با شناخت آنها ، از خودمان شروع کنیم.

 
   آرمان 87/4/5

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:9  توسط آرمان ناهید  | 

آنچه من برای زیبا انجام دادم را می توان بر هر زبانی راند ، اما هر زبانی قادر به گفتن آنچه زیبا برای ما انجام داد نیست. حتی خودم از گفتن آن عاجزم. زمان و کیفیت ورود و وجودش بیشتر به معجزه میمانست .تنها می توانم بگویم اگر نمی آمد زندگی ما در رخوت میان سالی آلوده به تحمیلات فرهنگی و عادتی میشد ومی رفت تا به فسیلی سخت ونفوذ نا پذیر در پیری زود رس تبدیل شود،تادر هر جولان کودک درونمان وکودکان بیرونمان دست وسر و پایشان بشکند.

      زیبا چنان ما را به خودمان باز گرداند که از دیدن آنچه بودیم ونمی دانستیم، متحیر می شدیم وچنان قیامتی به پا می کرد که شب ها از وحشت تغیر فردا خوابمان نمی برد. وما چه غم انگیز بودیم در آن شب ها واما چه زیبا در فردای دیگر گون... ...

      این فرش کسری ۵۰۰شانه است و 12 متر به رنگ سبز کمرنگ خوشرنگ بی عیب ونقص وشسته شده نوی آن حدود 400 تومان است که من بابتش 100 تومان می خواستم ...کسی مشتری بود اما سر قیمتش به توافق نمی رسیدیم .بعد از این قضیه زنگ زدم وگفتم : بیا با قیمتی که گفتی فرش را وردار ببر(70 تومان)!کمی منمن کرد و گفت :آن را برای کسی میخواستم که دیگر نمی خواهد . ادمه داد :چطور شد که نظرت عوض شد! حتما جات رو گرفته یا مشکلی پیدا کرده!ها !؟

     گفتم نه بابا !همونه و هیچ مشکلی هم نداره ،گوشه ی انباره جامم نگرفته ! حالا تو از طرف بپرس بلکه بخواد ! پرسید ودوباره زنگ زد. گفت که مطمئنی مشکل نداره!؟گفتم چشم بسته که نمی برند . ما یک نهضت ارزان گری راه انداختیم که خودمم عضو آن هستم.خندید وگفت: این هم از اون کاراست یا شیوه ای جدید واسه فروش؟گفتم:حالا که اینطور شد بگو بیاد همینجوری ببره!_حالا دیگه مطمئن شدم که مشکل داره!_عجب گرفتاری شدیم. فرش نازنینم را دیگر مفت هم نمی خواستند...

     ولی همین که مردم بدانند فرش مفت هم هست میتونه خوب باشه. برای من کلی خنده ی از ته دل موند و یک ایجاد ظرفیت که توانستم تا حد هیچ قیمت را پایین بیاورم.البته هنوز نتونستم بفروشم .خلاصه نرخ نهایی فرش 0 تومان است وبیشتر هم نمی توانم تخفیف بدهم.تجربه ی اول که بد نبود...  

      قدم بعدی هدیه دادن است از بین تمام چیزهایی که داریم به کسی هدیه کنیم ،بدون مناسبت .

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:21  توسط گزینگ قاضی  | 


بنا بر در خواست دوست عزیزم اندیشه که گفت دنبال یک راه کار عملی باشیم .هر قدر خواستم کاری بکنم و چیزی بگویم با مانعی ذهنی روبرو شدم وقبل از برخورد عملی با آن مانع دست از آن کشیدم وگفتم این بخاطر مردم وآن بخاطر خدا و دیگری به خاطر همسایه و باز بخاطر جامعه و غیره وغیره پرونده اش را بستم. اما هیچکدام را نیازمودم تا به فرض ببینم جامعه چه می گوید آنگاه از کارم دفاع کنم یا اگر می خواهم تسلیم شوم آنگاه که آنها گفتند تسلیم شوم ویا اینکه اگر قرار است برای کاری که می خواهم سرکوب شوم بگذارم همسایه یا عرف یا پدر یا شرع یا جامعه و از این دست سرکوبم کنند نه آنکه خودم قبل از همه از درون خود را سرکوب کنم. وخلاصه هیچ برخورد عملی صورت نمیگرفت.

 اما از شانس خوبم یا از برکت عمل ! بود که همین چند وقت اخیر طی یک اقدام عملی !خانم زیبا ناوک را پیدا کردیم .من وهمسرم بدون در نظر گرفتن هیچ حساب کتاب ذهنی _ که اگر او بیاید وبهش خوش نگذرد یا اینکه او جوری نباشد که ما فکر میکنیم یا اینکه ما دو اتاق بیشتر نداریم یا اینکه من در سطح او نیستم و حرف زیادی برایش نخواهم داشت یا اینکه فامیل و همسایه چه خواهند گفت و از این دست_ او را برای مدتی دعوت کردیم که ایشان خواستند این مدت یک هفته باشد.که چند روزی را در خانه وچند روزی را با هم به مسافرت رفتیم .

 اورا به خانه ی پدرم در شهرستان بردم تا به آنها نیز معرفی کنم.به هر حال در ده روزی که با او زندگی کردیم واقعا زندگی کردیم. واگر اغراق به حساب نیاید زیر وزبر شدم. در تمام عمرم ده روزی به این حجیمی نداشته ام.که در این خصوص میخواهم از آن ها استفاده کنم و همزمان به زبانی باز گویم که برای همگان قابل استفاده باشد.همان گونه که زیبا در زندگی زیبایش همه چیزش را از همگان وبرای همگان میداند. چشم امید به یاری دوستان داریم.

 من نهایتا با توجه به آنچه از زیبا آموخته ام به زعم خویش هم به تعبیر وهم به ثمره ی آن در زندگی خواهم پرداخت. از منجر شدن آن به بحث وگفتگو با روی باز استقبال خواهم کرد. ودر صورت لزوم از خود خانم ناوک دعوت به نظر دهی خواهم کرد.در ضمن صحبتها ،پیشنهادی دوستانه دارم که پذیرایی وچند روز زندگی را در فرصتی که برایتان باشد ،با خانم ناوک تجربه کنید.ایشان، صرف نظر از قضاوت ها در مورد چنین انسان هایی که اساسا بر مبنای تحجرات فکری وکمبود ها وعقده ها ونگرشهای سطح پایین فرهنگی می باشد،،، انسانی ست متعالی وبا استواری کامل بر پایه ی اصالت فردی، خود را در کلیت انسان دغم ومتعلق به همگان وهمگان رامتعلق به خویش می داند. و زندگی اش گویای افکار اوست و بین ایده ها و اعمالش هیچ شکاف وفاصله ای نیست.که این مستلزم شهامت وصداقتی بسیار است که او داراست وهمین او را بی مانند کرده است .

 

  

 باتعریف خاطره ای از زیبا میخواهم مثالی زده باشم. در چند روزی که با هم شهرستان بودیم پدرم مشغول فروش بخشی از املاکش بود .بنگاهدار و چند مرد دیگر که طرف معامله بودند در اتاق پذیرایی نشسته بودند. طبعا خانم های خانه در آن اتاق حضور نداشتند ،اما زیبا خیلی راحت با لباسی آزاد وارد جمع آقایان شد او همچنین بر سر قیمت وارد صحبت شده ورو به پدرم گفته بود که"ارزان بده، ارزانی را شما شروع کن " که پدرم بر خلاف نظر برادرانم حرف او را می پذیرد و25 ملیون تومان تخفیف داده بود. بعد از آن زیبا باخنده و خوش حالی شیرینش می گفت "درست است که چند ملیونی به بابات ضرر زدم ولی هر کس که میخواهد ارزانی باشد باید از خودش شروع بکند وارزان بدهد و چه خوب که بابات حرفم را زمین نزد"

 

 اکنون برنامه این است که هر کدام از ما اگر چیزی برای فروش داریم روی قیمتی که با طرف معامله به موافقت رسیدیم ،روی آن مبلغ در حالی که طرف انتظار ندارد تخفیف ویژه را به او بدهیم .بدون در نظر گرفتن آنکه طرف از شما ثروتمند تر است یا هر چی .چون در واقع ما فقط به فکر انجام کاری هستیم که گفتم.

 ( البته بنا بر اعتقاد وتکیه کلام زیبا که می گوید اگر دوست داری! این کارو بکن!)

از کسانی که می خواهند همراه شوند انتظار میرود که اسمی برای خود داشته باشند تا در گروه مشخص باشند همچنین بعد از انجام کار تجربه ی عملی خود را اعم از اتفاقات واحساس خود را در جملاتی هر چند کوتاه ارسال کنند.

 بگذارید این عمل های کوچک ، آزمایشگاهی باشد که حس های واقعی خود را در آن مشاهده کنیم. بدون ترس ،بدون حسابگری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:39  توسط گزینگ قاضی  | 

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی فرا رسد که من از س .ک.س بنویسم، اما امروز شرایطی پیش آمد که ناچار شدم از این مقوله که جزوی از نیازهای انسان است بپردازم. با توجه به شرایط خاص جامعه ما این مسئله بصورت یک مشکل روانی برای همه شده و یا بهتر بگویم یک عقده شده. کافی است در خیابان و مکان های عمومی رفتار مردان را نگاه کنید که چه حریص سانه به زنان نگاه می کنند. و این عقده به سن ، میزان تحصیلات، روشنفکر، قشری، دارا،ندار هیچ ربطی ندارد. به هر قشری نگاه می کنی این عقده وجود دارد.

یادم می آید آن زمان من هنوز در دبیرستان بودم.سال 57 را می گویم هنوز چند ماهی به انقلاب مانده بود. زندانیان سیاسی کم کم آزاد می شدند و اکثراً هم دانشجو بودند. مردم از دیدن آنها چه که نمی کردند. یادش بخیر! من اون موقع فکر می کردم که دانشجو مثل ما نیست حتماً یه نوع دیگه اس. سعی می کردم اونها را از نزدیک ببینم حتی اونها را لمس کنم. بعدش فکر می کردم خوب استاد چه جوریه. باید آدم