تبليغاتX
کوتاه و بلند

کوتاه و بلند

کامنت خانم نازی پیروز

اگه ما به شخصی فکر نکنیم اون رو نشانه ی فقدان عشق خود نسبت به او می گیریم. ولی آیا صرف اندیشیدن به او دلیل وجوده عشقه؟ اگه ما به کسی که فکر می کنیم عاشق اون هستیم نیندیشیم احساس هراس و شرم و گناه می کنیم. این طوره؟ و بعد برای فرار از احساس ملامت خود شروع می کنیم به فکر کردن درباره ی اون شخص.تصویرش رو با خودمون حمل می کنیم.تصویری که به وسیله ی دست یا ذهن ساخته شده.و وقتی قلب خودمون رو این طوری پرمی کنیم دیگه جایی برای عشق نمی مونه!وقتی با اون شخص هستیم دیگه بهش فکر نمی کنیم تنها در غیبت و فقدان اوست که فکر شروع می کنه به زنده کردن صحنه ها و تجربیات گذشته و مرده ای که در رابطه با او داشته ایم.و ما این زنده کردن گذشته رو عشق می نامیم! بنابر این برای خیلی از ماها عشق یک چیزه مرده ست.نفی زیستن با پویایی و زنده بودن زندگی! ما با گذشته زندگی می کنیم با مرده زندگی می کنیم بنابراین خود ما مرده ایم و این مردگی رو عشق می نامیم!


تو یه عشق زنده و پویا و در حال سراغ داری؟ در حال وباحال که در لحظه لحظه ی زندگی جریان داشته باشه؟ جاری در وجود طوری که حسش کنی با هر دم و بازدمت؟

دوستدار هر دوتون

-------------------------------------------------------------------------------------------

پاسخ

باید بگویم ما در مورد عشق جملات و شعر و کتب و شعارهای زیادی داریم و شنیده ایم. که اینم یکیش!!!

اما عشق که اساساً عمل است را ندیده ایم. در واقع زندگی های ما ظرفیت عشق را ندارد ولی چون اساساً انسان بنای وجودش بر عشق است و قرار دادهای اجتماعی و ساختار های زندگی ما فقط توانسته آنرا ناقص کند و نه از بین ببرد. در واقع آن چیزی که شما گفتید منجر به مردگی میشود و زندگی را از پویایی دور می کند، همان عشقی ست که نمرده ولی معلول است.
فکر در موضع نیاز است و عشق در موضع ناز، مثل بچه ای که در ناز و نعمت است. که دیگر به چیزی فکر نمی کند و هر چه می خواهد برایش تهیه می کنند تا خوب رشد کند و در غیر این صورت کودک محروم می ماند. انسان می خواهد در روند رشد خود به ناز برسد یعنی همان عشق که دیگر به چیزی فکر نکند و چنان با طبیعت خویش محشور شود که چیزی در مقابل چیزی نباشد و مقاومتی و مانعی نباشد.

وبرای رسیدن به این مرحله باید محرومیت نداشته باشیم وهر چه که به فکر می رسد یعنی نیاز است و باید رفع شود تا به آن موضع برسیم و در واقع این دو بلافصل اند. به محض پاسخگویی به نیاز، یعنی رفع محرومیت ،و رفع محرومیت بلافاصله یعنی عشق. وجود فکر بلافاصله منجر به طرح نیاز می شود و رفع نیاز بلافاصله منجر به عشق میشود. ولی ما چون در محرومیت زندگی می کنیم و برای محروم ماندن تربیت می شویم پس سالها زمان نیاز هست تا اول محرومیت زدایی شویم و آنگاه به رشد برسیم. یعنی اول باید به حالت اولیه و سالم خواستن برسیم بعد به عشق.

اما اگر ما به شخصی فکر کنیم و بخواهیم تنها با فکر او زندگی کنیم این میشود افسردگی نه عشق و تازه اگر به او فکر نکنیم و خود را گناه کار بدانیم! که این هم میشود تعهد و قرار داد که ربطی به عشق ندارد. عشق در واقع یعنی هماهنگ شدن همه چیز با آن خواسته ی درونی، که همان احساس باشد.

لحظه ای که تو بخواهی با معشوق باشی درست به اندازه ی لحظه ای ارزش دارد که تو نمی خواهی با او باشی، چون تعیین کننده ی هر دو احساس است. و این یعنی عدالت مطلق در بی عدالتی مطلق یا نظم مطلق در بی نظمی مطلق و یا دیکتاتوری مطلق در آزادی مطلق. عشق یعنی جمع اضداد. روز موعودی که گرگ و میش با هم آب می نوشند، همان روز عشق است که موعد آن درون های ماست.

در عشق چنان یکی شدنی ست که دیگر غیبتی وجود ندارد. چون وقتی تو با جهان و رخدادهای آن هماهنگ می شوی دیگر نیازی نمی ماند. و این یعنی تسلیم در حین رهایی، چون در عشق طمع نیست. ولی نیاز و طمع و حساب وکتاب از آن فکر است.

خلاصه اینکه یک انسان عاشق یعنی یک انسان با کیفیت کامل انسانی مثل گاوی که خوب چریده و نهایتا یک گاو خوب و با کیفیت به حساب میاد. در واقع چون از من مثال خواسته بودی که عشقی پویا بهت معرفی کنم که در حال باشه این را گفتم چون من انسان کاملی که خوب چریده یعنی خوب حال کرده باشه و به عشق رسیده باشه و پویا باشه سراغ ندارم ولی یک گاو خوب رو همه دیده اند. در وادی عشق فرقی نمی کنه تو میتونی از یک جانور درس بگیری... اینجا دیگه قوانین شاگرد و استادی و بزرگ و کوچیکی و طبقه ی اجتماعی و با سواد و بیسواد و غیره به هم می خورد

اصلا عشق اینش خوبه که همه میتونن در موردش اظهار نظر کنند.

اصلا میدونی زیاد تو بحر این حرفا نرو اونچه که عشقت کشیده حق توست.

گزینگ


+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 0:28 توسط گزینگ قاضی |


/* /*]]>*/

ئینتێحار

 

له‌وه‌ پێشتر

کاتێ قه‌ڵه‌مم ئه‌چۆ سه‌ردانی کاغه‌ز

وشه‌ ڕێچکه‌یان ئه‌به‌ست و

گه‌ره‌لاوژه‌ی ئاوازێکی گه‌رمیان ئه‌گرت

کاتێ قه‌ڵه‌م ئه‌بوو به‌ میوانی کاغه‌ز

وشه‌ ده‌ستی یه‌کیان ئه‌گرت

بۆ په‌رژینی بێستانی هه‌ستێکی سه‌وز

کاتێ قه‌ڵه‌م ده‌بوو به‌ ئامرازی کاغه‌ز

وشه‌ ده‌بوون به‌ کێشک چی

ده‌وری باڵای شێعرێکی شۆخ

کاتێ قه‌ڵه‌م ده‌بوو به‌ هاوسه‌ری کاغه‌ز

وشه‌ ده‌بوون به‌ جۆلانه‌،

بۆ ئارامی کۆرپه‌ی خه‌یاڵ

به‌ڵام ئێسته‌ ده‌مێکه‌یه‌کاتێ پێنووس

ئه‌چێته‌ لای کاغه‌زه‌که‌

وشه‌ تێکرای ئه‌بن به‌ چنگ

گۆنا و پرچی ئاواز ئه‌رنن

کاتێ قه‌ڵه‌م ئه‌چێته‌ میوانی کاغه‌ز

وشه‌ له‌یه‌ک هه‌ڵپساون

دانه‌ دانه‌ بوونه‌ دڕک و

ڕا چوون به‌ ناوچاوی خۆیان

جۆلانه‌ که‌ بۆته‌ گۆڕ و شێعره‌که‌ که‌وتۆته‌ زیندان

له‌و رۆژه‌وه‌

قه‌ڵه‌م بۆمی هاوارێکی له‌ ناو قه‌دی به‌ستۆته‌وه‌

له‌ به‌ر ده‌رگای سه‌فاره‌تی هه‌ر بێدادێ

گشت رۆژێ ئه‌ته‌قێته‌وه‌.

 

                           گزینگ        31/6/1387

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 22:44 توسط گزینگ قاضی |


سالها از خود می پرسیدم که مفاهیم ماورایی را چه کسانی می آورند، در طی زمانهایی که شاهد مانی شدن های زیبا می شدم  به پاسخ جواب خود رسیدم که نابغه های مانی این مفاهیم را آورده اند و می آورند. و درک کردم که انسان پشت حجابهای خود دانای تمام علوم است که زبان قاصر و گوش نا شنوای این رمز و رازها، دیوانگی ست در پی اش

گزینگ   قاضی


مفاهیمی ورای معنا

الــــم، لیبفقعهثتدذلسشثمکخهحجناصضس

مفاهیم و جملات با معنا فرآیند کنکاش ها و کاوش های ذهن و شعور انسانها در سیر تکامل آنها هستند.

کشف روابط موجودات زنده و غیر زنده، تبین قانونمندی های ماده و طبیعت و حیات و تنظیم قوانین اجتماعی و .... همه و همه در ورای این جهان شکل گرفته و معنا یافته اند.

اما ماورای آن معناها چیستند؟



ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 8:50 توسط گزینگ قاضی |


  "بانگ چیشتن" 

له سه ر خوانی میوانداریم          

ته داره کی                     

دل و گول و ریز و ئامیزم بو گرتووی

هو جیژوانی قسه و هه ناسه و باوه رم

ئه و شو چرام بو هه لکردووی

بانگ چیشتنه  

گزینگ   1/4/1377

/*]]-->

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388 11:41 توسط گزینگ قاضی |


/* /*]]>*/

بله من فکر میکنم اگر روند رشد جامعه به سمت برچیده شدن بایدها و نباید های القایی نباشد، زندگی ارزشی ندارد و هیچ نسلی با نسل دیگر تفاوت نخواهد داشت ولی می بینم که دارد و پس زندگی ارزش مبارزه را برایم پیدا کرده است. در صورتی غیر از این، لطفا مفهوم تلاش انسان برای رسیدن به آزادی را برایم بگویید که من هم بفهمم. تا بلکه دست از تلاش بیهوده بکشم و سر جای خود بنشینم. من مانع شما نخواهم بود که از ارزشهای خود دفاع کنید. اما من خیالم از بابت ارزشهای اصیل راحت است چون به چیزی اصیل می گویم که دستخوش زمان نشود و کاربردش در زندگی، حافظ آن باشد نه فدا شدن انسان ها. من برای خود آسیبهایی را شناخته ام که می خواهم برایشان تا جایی که در توان دارم کار کنم. که مختصری به آنها در ابعادی دم دست، اشاره می کنم.  _من معتقدم که انسان شعورمند در پی تحمیل باید ها و نباید های خود بر دیگری نیست. خونریزی های بین انسان ها همیشه بر سر ارزشها بوده نه برای بی ارزشی. پس این روش و منش است که چیزی را نهایتا ارزش می سازد یا ضد ارزش. مثلا سعدی باور خود را که کاملا فئودالیست ارائه می دهد و تنها دلیل ماندگاری و ارزشی بودن کار ایشان این است که مانند یک ایده نظراتش را ارائه داده است و برای اعمال آن با دیگران و مخاطبانش بد رفتاری نکرده است. اگرنه همین مثالی که آورده اید از نظر تربیتی و ارزشی به نظر من غلط است: چون آنجا کاملا ترویج این سیستم طبقاتی ست که هر کسی به آنچه که هست قناعت کند. در حالی که آدم بی بضاعت هم می تواند طبع بلند داشته باشد و بخشندگی، مختص توانگران نیست. یا بلکه توانگری، نخواهد از مال خویش ببخشد و یا اینکه همراه با بضاعت مالی عملا از بعضی فضایل انسانی هم ساقط شویم. این حرف در حالی درست است که فضیلت تنها در اشکال ظاهری آن خلاصه شده باشد اما فضیلت می تواند یک خصوصیت باشد که در فعل و منش یک انسان نمود پیدا کند. شاید کسی بخواهد دروغ بگوید این موضوع تا وقتی به کسی آسیبی نمی رساند چرا باید غیر ارزشی قلمداد شود! باید حواسمان جمع باشد که از همین باید ها و نباید های ارزشی کوچک است که خونهای بزرگ ریخته می شود. آیا به صرف اینکه من دروغ گفتن را دوست ندارم باید خواست خود را به او تحمیل کنم! باید حواسمان جمع باشد که این آغاز استبداد است. در واقع همان دروغ گفتن هم واقعیت شخص دروغگوست. و ایجاد نا امنی برای او همان ترویج سیستم دروغ است...      مثلا گاهی قتل با شعور هماهنگ می شود مثل خضر که آن پسر بچه را کشت. یا اینکه اکنون خود کشی که قتل نفس است درهلند قانونی ست. مثل خودکشی یکی از این نویسنده های اروپایی که نامش یادم نیست. برای همین من با شکل یا هر کلیشه ای مشکل دارم. من دنبال اخلاقی هستم که از شعور نشات می گیرد وبرای رسیدن به شعور باید آزاد بود و هم اکنون خیلی از چیزهایی که ضامن آزادی انسان است غیر اخلاقی قلمداد می شود.  اما ما عادت داریم که موقع مثال زدن بی رحم باشیم و آخر فاجعه را عنوان کنیم. و همین پابندی شده تا از کمترین حرکت محروم بمانیم. من فکر میکنم بشر در این عصر به اندازه ای تجربه و اندوخته دارد که بفهمد فورا سراغ کشتن همسایه یا زن و بچه ی خودش نرود. که با همین نظام ارزشی هم بسیار اتفاق می افتد ولی تا سخن از بی اخلاقی به میان می آید یاد انسان کشی و بی بند وباری می فتیم گویی که اکنون همه چیز سر جای واقعی خویش قرار دارد.  انسان ها در هر مرحله ای که باشند تمام تجربیات زمان خود را با خود دارند ولی علت دافعه ی ما به آزادی، روانی و ریشه در ترس دارد. و علت دریاچه ایست که پشت سد قید و بند های القایی خود داریم. و رها کردن آن ما را به وحشت می اندازد واین در واقع یک نوع قیاس به نفس است و هر قدر ترس بیشتر است نشان از عمق و وسعت آن درونیات مهار کرده ی ما دارد. من انحراف را در تعریف های عرفی و جمعی نمی دانم بلکه هر انسانی که از واقعیت وجودی خویش دور شده باشد را انحراف می دانم. حتی اگر این شخص در این دور شدن از خود به سمت اخلاق های تعریف شده ی جامعه رفته باشد. کما اینکه حدود هشتاد درصد از مردم ما به خاطر اخلاق بیمار اند.   آسیبی دیگر: من کسانی را سراغ دارم که برای حفظ اخلاق دست به قتل نزدیکان خود میزنند به نظر می آید شما تا به حال نشنیده باشید برای همین می توانید اینگونه سریع به دفاع از ماندن و برچیده نشدن نظام ارزشگذاری برایید. من با برچیده شدن سیتره ی باید ها و نباید های دیگران بر زندگی خودم موافقم و با بایدها و نبایدهای دیگران و قتی مشکل پیدا می کنم که می خواهد به من تحمیل شود و مانع بروز و وجود من شود و این حق هر انسانی ست و نیز هر انسانی به سمت آن می رود چه خودش بداند و چه نداند، از لحظه ای که از مادر زاده و جدا میشویم که تلاشی نه ماهه است وبعد از آن هر لحظه و هر روز زندگی گامی به سوی استقلال است اما می توان این مسیر را کلیشه ای کرد و هر روز از استقلال دور شد. که تربیتهای ما از این گونه است. در جوامع جهان سومی، با فکر مشکل دارند وقتی چیزی را از روی فکر انجام شود مورد شماتت قرار میگیرد. اما گوسفند وار زندگی کردن که کاملا غیر انسانیست بی درد سر ترین نوع زندگی را به دست می دهد و این تشویقی عمومی برای این نوع زندگی کردن است. و کسی با آن مشکلی پیدا نمی کند و این درد بزرگ، عضوی از ما را بیقرار نمی کند. ولی مثلا عکس یا فیلمی خاص از من که آسیبی به کسی نمی رساند می تواند همه را به درد آورد و وارد میدان مبارزه با من کند. بُعدی دیگر اینکه در یک ایدئولوژی که همه چیز از قبل تعین شده است اعم از باید ها و نبایدها و حد و حدود روش و منش و همه چیز... وقتی فرد وارد آن چهار چوب فکری می شود دیگر چون همه چیز از قبل تعیین شده نیازی به فکر کردن ندارد. و این یعنی به یغما رفتن نبوغ یک انسان، اما وقتی همین فرد بر پایه ی شعور ذاتی، فکر کند و نیازش ورای آن چهارچوبها رفته باشد آیا باید به آن چهار چوبها پایبند باشد یا به شعور و نبوغ خودش. آیا آنجا شکستن چهارچوبهای تعین شده به نام اخلاق را شکستن، غیر اخلاقیست؟ یا دایره ای بزرگتر هست که انسان حق پا نهادن به آنجا را دارد؟ ایا ما در تربیتهای خود کم ترسانده می شویم که شما هم میخواهید ترس علمی و فلسفی را به آن اضافه کنید. در علوم ازمایشگاهی اگر طبق یک چهار چوب از قبل تعیین شده جلو برویم  و حق خطا نداشته باشیم آیا به نتیجه می رسیم ؟ درست است که در نهایت آزمون و خطا روشی به دست می آید که در هر زمانی دوباره قابل اعتماد است. ولی همین راه که راهی جز آن وجود ندارد با آزمون وخطا که یعنی چیزی خارج آن کلیشه ها، بدست آمده است. انسانها همه ویژه اند و هر کدام فرمولی خاص و متفاوت از دیگری اند و هر کدام روش خود را دارند که باید با آزمون و خطا برای خود به تثبیت برسند. اگر علوم آزمایشگاهی نتواند چنین بینشی به انسان و علوم اجتماعی بدهد چیزی بیهوده برای بشر خواهد بود.   مردم ما در ترسهایشان به اغوا و نابودی رفته و به سرعت در حال دور شدن از ماهیت ارزشمند خویش هستند بنابرین فکر نکنید با این مطالب، تمدن زیبا!!! و ارزشی!!! جامعه ی ما به خطر انحطاط و فساد می رود!!! ریشه ی فساد در ترس است چیزی که ما با آن تربیت می شویم...  

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 17:21 توسط گزینگ قاضی |


در پاسخ به کامنت آقای بهروز فاتح

/* /*]]>*/

مطالبی که اشاره کرده اید را نخوانده ام

اما در مطلبی که من عنوان کرده ام نظر من در مورد "باید ها و نباید ها" مشخص شده است. "باید ها و نباید های القایی" که اتفاقا آنها را در مقابل نظام ارزشهای انسانی می دانم."""اگر بخواهم کلیشه ای به پدرم برخورد کنم باید از ضد ارزش دروغ استفاده کنم"""" اگر هیچ جا نرسانده باشم با این جمله تکلیف "باید ها و نباید های" مد نظرم را مشخص کرده ام.

من از انقراض اخلاق یا ارزشها حرفی نزده ام ( که کاش به قول شما اخلاقیات دایناسور بود چون هر جا که طبیعت وجودش را غیر ضروری می دانست آن را برمی چید ولی چون اخلاقیات غیر طبیعی ست مثل مواد شیمیایی هر بار تغییر شکل می دهد و از دست طبیعت اصلاح گر، فرار می کند و با تخریب محیطش به بقای خود ادامه می دهد) بلکه همواره از کنار رفتن باید ها و نبایدهای تعریف شده ی خود گفته ام یعنی "کلیشه های القایی"! من سرچشمه ی اخلاق و ارزشهای غایی را در شعور انسان می بینم جایی که دیگر برای انجام آن، نیازی به تنبیه تشویق نیست. زمان دوری که برای جامعه ی جمود ما هنوز قابل تصور هم نیست. آنجا که شعور جزیی، در خدمت شعور کلی در اید دیگر برای هماهنگ شدن با آن کلیت قانونمند، حتی خود و منافع شخصی اش را نمی بیند. و این برای شخص خارج نشده از دایره ی خویش، نا مفهوم است پس چنین شخصی در چنین جامعه ای روانه ی تیمارستان می شود.(حدود انچه مد نظر من بوده در کلیت مطلب اخلاق)

منظور من از باید ها و نباید ها کلیشه ها و چهارچوبهای القایی ست که در جامعه ی ما اصالتشان فرای فرد است. که برای شعور مند شدن لازم است که انسان از کلیشه ها و چهارچوبها خارج شود که جای شناخت و معرفت آنجاست. هیچکس با تجربیات شخص دیگری شعورمند نمی شود و من دانستن و شعورمند شدن را جزو بنیادی ترین حقوق بشر می دانم و چنان به احقاق آن حریصم که حتی به خطا هم خواهم رفت چرا که شکل  که همان کلیشه است برای من اهمیتی ندارد بلکه نتیجه، ملاک من است.

در ضمن من شما را نگران اخلاقیات می بینم. و برای اینکه شما را از نگرانی خارج کنم باید بگویم که در جامعه ی ما اخلاقیات به جای چهار پا هشت پا دارد. چهار تای آن را بر زمین میخ کرده است و با چهار تای دیگر خر و دست و پای ما را چسبیده است. اگر مایل به برقراری عدالت باشید باید بدانید به آنچه که اجحاف شده است فرد است و کفه ی اخلاقیات در مقابل فرد به زمین چسبیده است.

خوشحال خواهم شد اگر نظر شما باعث روشن تر شدن مطلب من شود این آرزوی من است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 16:34 توسط گزینگ قاضی |


اخلاق مجموعه ی باید ها و نباید هایی ست که در هر اجتماعی به نسبت اجتماع دیگر متفاوت است. جامعه در روند رشد خود اول دست به اصلاحات می زند و اصلاحات یعنی جابجایی باید ها و نباید ها ونیز تبصره گذاری برای آنها. اما تغییر به معنای کنار رفتن باید ها و نباید هاست.

جالب است که بدانیم اجتماعات بشری در روند زمان به سمت برچیدن اخلاق پیش می رود. چون با بالا رفتن شعور بشر دیگر نیازی به باید ها و نباید های جانبی و خارجی نیست. بر خلاف آنکه همه از کنار رفتن اخلاق واهمه دارند که نشانی از عدم اعتماد به شعور انسان است؛ جالب تر این است که بدانیم اخلاقیات مانع برقراری ارزشها هستند و باعث می شوند که حاکمیت ارزشها کمرنگ شود.

مثلا وقتی ما برای رعایت ادب که یکی از نمونه های اخلاق است نمی توانیم به بزرگتر خود صادقانه صحبت کنیم، از ضد ارزش دروغ استفاده می کنیم و ارزش صداقت کم رنگ می شود.

لازم به ذکر من نیست و تنها کافیست که نظری بر زندگی خود بیندازید تا ببینید در طی روز به خاطر نمود های مختلف اخلاق، یعنی باید ها و نباید های القایی که در جای دیگر هیچ ارزشی ندارند، چه میزان از ارزشها را زیر پا می گذارید. ما هر قدر که باید ها و نباید ها را کنار بگذاریم صداقت این ارزش بی نشان، جلای بیشتری می یابد.

اما جالبترین چیزی که باید بدانیم این است که کسی که در جوامع اخلاقی بر مبنای ارزشهای انسانی زندگی کند روانه ی بیمارستان روانی می شود. پس حواستون رو خوب جمع کنید که خوب دروغ بگید خوب ریا کنید و خوب مخفی کاری کنید و خوب سنگ اندازی کنید و خوب لا پوشونی کنید و ... دیگه خودتون بهتر می دانید که چکار کنید که کارتان به جای بیمارستان روانی به پست و مقام و عنوان و سمت و ثروت برسه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 15:14 توسط گزینگ قاضی |


اول و آخر به خود بگذار

که آخر ناز تو تنگ میانه ی من است

درنگ تا چند

که گور اول و آخر من است

آهوی خود ز تیر چشم من دور مدار

مرهم پایت بر مرغزار زخم سینه ام بنه

صیاد نیم

به خدا چشم تو صیاد من است

گزینگ قاضی 88/8/16

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 14:41 توسط گزینگ قاضی |




مسعود رسام عزیز از معدود آدم هایی بود که بلد بودند دوربین نگاهشان را به خوشی ها و خنده ها و امیدهای جامعه ی تلخ مان بیندازند. نشانمان دهند که اگر بخواهیم می توانیم همه ی دیوار های خانه مان را سبز کنیم. اگر بخواهیم می توانیم اتاقک کوچکی بالای پشت بام درست کنیم وبا آن که دوستش داریم در آن زندگی کنیم و خوش‌بخت باشیم . می توانیم قانون بگذاریم که موقع قهر آدم ها حق صحبت کردن با هم داشته باشند و همین حرف زدن٫ خشم را کم کم از یادمان ببرد و مهر را جانشینش کند.

که از دل انقلاب و ساواک و خون و خشونت می شود نشست و آدم هایی بیرون کشید که ژیان خنده دار داشته باشند و قیافه شان با نمک باشد و اسم مخفی شان سوسک سیاه و خرمگس باشد و بچه ها را بخندانند.

که بهداشت و تمیزی را با خنده و خوشی به بچه هایمان یاد دهیم. نترسانیم‌شان. (همان موقع ها که یک عده فکر می کردند هر چه بیم و هراس ماجرا بیشتر باشد نتبجه ی آموزش بهتر می شود.)
که درد و غم سهم همه مان است و این را همه می دانیم . اما به جای غصه خوردن و زهر ریختن به خودمان و دیگران و نشان دادن سیاهی ها و زخم زدن و زخم را بارها و بار ها کندن می شود چشم مان را به سیاهی ها ببندیم و سبزی و امید را در اتاق و خانه و شهرمان زنده نگه داریم.
...

یادش همیشه سبز خواهد ماند.*
*: مریم مومنی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 12:18 توسط آرمان ناهید |


زمانی که دکتر زیبا با ما زندگی می کرد، یک روز خواست یکی از کیس هایش رو در خانه ملاقت کند و به او گفته بود که بیاید خانه تا ضمن صحبتها با هم غذا بخوریم حتی از او یک کیلو گوشت خواسته بود برای تهیه ی ناهار.

امیر در عین نا باوری به خانه آمد و ما به گرمی از مهمان خود استقبال کردیم. زیاد طول نکشید که جو راحت و عادی و معمولی خانه امنیت لازم برای شروع صحبت را به او هدیه کرد و او تمام زندگی خود را بازگو و ما با حیرت و تعجب می شنیدیم. اما تمام این حرفهای تعجب برانگیز باعث نشد که برخورد ما به او عوض شود. من با ایمانی که به مدیریت روانی و انسانی زیبا داشتم ذره ای نا امنی به ذهنم خطور نمی کرد همچنین احساس امنیتی که با فارغ شدن از کلماتی چون بزهکار و چاقو کش و تحت پیگرد قانون و غیره، از وجود خود امیر می گرفتم برای همین بعداً نمی توانستم احساس نا امنی دیگران را از این کار قبول کنم.

 امیر پسری با سن حدود سی سال، در جامعه و پیرامون خویش، رسما یک بزهکار شناخته می شد. در بین صحبهایش که از چاقو خوردن ها و زد و بند هایش می گفت، زیبا برای اطمینان از صحت سخنانش بدن او را برای دیدن جای زخمها بازرسی می کرد.

بقیه در  ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 19:21 توسط گزینگ قاضی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

لینک دانلود مجموعه مقالات گزینگ قاضی
لینک دانلود کتاب زیبا و خانواده عربی زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب زیبا و خانواده آلمانی زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب زینب زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب پوست خرس کانادایی زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب سیبا - زینب زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب سیبا زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب بی بند و بار زیبا ناوک
لینک دانلود کتاب عادتی زیبا ناوک
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


نویسندگان

گزینگ قاضی

آرمان ناهید


پیوندها

حرف
شازده شرقی
انجمن قلم کردستان ایران
سیب گاز زده
حوا
از زندگی
استامینوفن
هزار تو
آقای اوف
خانه ی نقد (نقد و تفسیر شعر)
همان همیشگی
مدیا
دست نوشته های مریم قاضی
وێبگه‌ی كورد رۆژهه‌ڵات
سیاوش
زیبا ناوک
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin