کوتاه و بلند
ادبی - اجتماعی /کردی - فارسی
گزینگ فکر کرده که فاعله . فکر کرده که می تونه خودش تصمیم بگیره و به دلایل قابل قبول برای خودش بره و دیگه ننویسه . ولی نمیدونه که گزینگ تعیین نمی کنه که بنویسه یا ننویسه . گزینگی که با افکار و عقایدش و نوشته هاش همه را به فکر وا میداره وظیفه ای داره و رسالتی . ضمن اینکه وقتی جماعتی را به خود وابسته کرده اینکه یکطرفه به قاضی بره و دلایل خودشو بگه و تصمیم بگیره که دیگه ننویسه درست نیست . گزینگ تو هر چند که خودت اسم قاضی را یدک می کشی قاضی خوبی نیستی . کی به تو اجازه داد حکم جدایی و ننوشتن را صادر کنی ؟ با همین دلایل یکطرفه خودت ؟ پس دیگه کجا می خوای بنویسی یا حرف بزنی ؟ می خوای به همون جلسات داخل خونه بسنده کنی و بقیه اش را با خودت کلنجار بری ؟ گزینگ نه عزیزم . تو فقط و فقط به یک دلیل نمی خوای بنویسی . تنبلی . می بینی من هم اگه قاضی باشم چه خوب می تونم تو را قضاوت کنم و تهمت بزنم و حکم صادر کنم ؟ گزینگ حالا بیا ثابت کن که حرفی که من زدم نادرسته . اصلا مگه تو قراره فاعل باشی و تصمیم بگیری ؟ همون مناسبات هستی که من و تو گمشده را در مقابل همدیگه قرار داد بدون اینکه مجبور به هیچ نزول درجه ای بشبم (عطف به نوشته خودت با عنوان نازل) تو "باید " بنویسی . زن کویر نوشت : پست قبلی نوشته من نیست زن کویر نمی دانم چه مدت اما فکر می کنم حدود چهار سالی ست که وبلاگ نویسی و فعالیت اینترنتی دارم. بارها شنیدم که از فضای اینترنت چون دنیای مجازی اسم برده می شود اما هرگز اشتیاقم را به طور کامل برانگیخته نکرد و به آن مانند یک کار یا ضرورت برای خود نگاه کردم که الحق منافع بسیاری برایم داشت، منافعی که من خانه دار، امکانش را در جایگاهی که دارم پیدا نمی کردم. اما این مانع نمی شود که من دلزدگی های امروزم را به رخ نکشم و نمک به حرامی نکنم. نتیجه ای که بدان رسیدم این است که دنیای اینترنت را فقط یک رابطه ی الکترونیکی بنامم نه یک رابطه ی مجازی. رابطه ی مجازی محل یادگیری بسیاری از آداب دوستی و ارتباطی و انسانی و احساسی ست که ما را به یک رابطه ی حقیقی با خود مشرف می شود. اما سرعت و وسعت در ارتباطات الکترونیکی، (که هردو می تواند حسن باشد) بسیاری از آداب و مرام های دوستی را کمرنگ و بی رنگ کرده است و به جایش یک مفت خواهی و سهل انگاری در رابطه و این شاخه و آن شاخه پریدن و تمرین برای عدم اعتماد و عدم باور های پایدار و احساس های کورکورانه و ... ، نشسته است. موقعی که از راز نداری حرفی به میان می آید همه داد بر می آورند و پای تعهد و خیانت را وسط می کشند و این درست صدای کسانی ست که بیشترین وقتشان صرف گشتار در راز این و آن است. دلم را زده است، حجم انسان هایی که در شنیدن راز دیگران حریص و در باز کردن دهان خود خسیس اند. برملاشدن راز دیگران را جار می کشند و گفته شدن راز خود را زار می زنند. عیان شدن دیگران را انتقاد می نامند و گفته شدن خودشان را انتقام می گیرند.... بگذریم که حرفهای زیاد دیگری هم دارم. اصلا دلم از فضای روشنفکری گرفته است یا من ناشی بوده و به کاهدان زده ام؛ که به ناشی بودن خود راضی ترم تا به درست بودن حرفی که در مورد فضای روشنفکری می زنم. اصلا نمی توانم منطقی حرف بزنم چون نمی دانم روی حرفم با کیست. و باز می خواهم با درو دیوار تداعی آزاد کنم. حجم اندوخته های مردم به نام دانش در ذهنشان که هرگز به اخلاقی و تربیتی در وجودهایشان بدل نمی شود. همه برای باز هم اندوختن، از هم پیشی می گیرند و اما در عمل باز هم همان آدمهای معمولی و جدا از دانششان. مطالعه ی کتابها و فلسفه ها و مکتب ها و روشها ووو به کاری تکراری و عبث مبدل شده . گاهی با خود فکر می کنم که اگر تنها یکی از آن همه فلسفه و مکتب ها و آیین ها و فقط یکی از آنها، در پیروانشان به اخلاق و تربیت بدل می شد، آن زمانی بود که می شد گفت آن دانش و اندیشه به بار نشسته است. و نیز آن تنها زمانی ست که ما متوجه می شویم که هیچ یک از فلسفه ها برای زندگی انسانی، هیچ برتری بر یکدیگر ندارند. سنگواره ها و اسطوره ها و تاریخ و فرا تاریخ، نشان می دهند که انسانها در هر زمانی مثل الان فکر کرده اند؛ اما آنها همیشه قدرت الان را نداشته اند. انسانها هر گاه قدرت یافته اند در تحقق بخشیدن به رؤیاها و افکارشان، تأمل نکرده اند و واقعیت چیزی نیست جز آنچه بشر به محقق کردنش رسیده است. و درست و غلط هم نمی شناسد و اخلاق و تعهدات انسانی درست پشت سر اینها آمده و همیشه مقهور و تسلیم قدرت بشر بوده است و نه مهار آن. می خواهم بگویم هر یک از ما داعیه داران اخلاق اگر به توان و قدرت ِ محق کردن رؤیا هایمان برسیم، همان اخلاق ما خواهد شد و اخلاقیات کمترین مانع هم نخواهد بود. این خاصیت بشر است و عقلانیت چون نوکر و گماشته ای مخلص و دربست، توجیه عقلانی اش را برایمان خواهد ساخت. و تنها چیزی که انسان را به تفکر وا می دارد نا توانی اش در برابر محقق کردن رؤیاهایش است و بس. آنها بزرگترین داعیان اخلاق خواهند شد اگر در تحقق رؤیا هایشان به آنها کمک نشود. و بند در پای دیگران می اندازند تا بیشتر عقب نمانند. نمی خواهم بگویم هیچ تئوری ای کامل تر از سوسیالیزم نیست اما می خواهم بپرسم آیا علت کامل پیاده نشدنش در این است که ما دنبال چیز کامل تری هستیم!؟ من فکر می کنم علت در این است که این اندیشه با تمام هواداران بی شمار اش، هنوز در یکی از آنها به شکل اخلاق در نیامده است. پس نمی تواند تمام ابعاد خود را در عمل و اجتماع نشان دهد. مذهب یا نگرشهای دینی با تمام قربانیانی که در طول قرون و اعصار گرفته است، اما هنوز در یکی از پیروانش چون اخلاق و تربیت نشده است. بوعلی سینا در مکتب خانه هایی تحصیل می کرد که با هیچ یک از کمترین مدرسه های امروزی قابل قیاس نبوده است. اما چون هر چه می آموخت بلافاصله در او به اخلاق و رفتار می رسید، او بوعلی شد. گاندی به همین ترتیب گاندی شد و نیچه را همین نیچه کرد. و هیچ فرقی نمی کند که چه فکر و فلسفه ای در تو به اخلاق می رسد که آن ارزشی خواهد بود. بتهون باور داشت که انسان موجود فقیری ست و انسان های زمانه اش این را برایش به اثبات رسانده بودند. او حاضر نبود مانند بقیه معاش کند به همین دلیل فقیر می زیست و فقر او ارزشی بود چرا که در او به اخلاق رسیده بود و برای رسیدن به آن جایگاه او بسیار تلاش کرده بود و از گرسنگی مردنش، شهادتی بر باور راسخ اش بود نه اینکه از گرسنگی مرد. ما کلمات را به سخره گرفته ایم و بار بودنمان را به دوش این بردگان بی گناه انداخته ایم. و در ما هنوز زمان برده داری و اخلاق برده داری ست. وقتی قرارداد های اجتماعی و اجبارشان نباشد ما هنوز در زمان توحش و درندگی هستیم. ما همه از یکدیگر می ترسیم و تنها سپر ما در بین انسانهای به نام ، متمدن، هنوز قانون و جریمه است و نه شعور و مهر! ما هنوز پشت حجابهای دروغ با هم و نا محرمیم چرا که از راست در چشمان هم نگاه کردن، می ترسیم. اخلاق های بدویت و زمان های توحش هنوز در ما ست. و ما بین شاخه های فلسفه از یکی به یکی می پریم. و انسانیتمان را به حافظه مختصر کرده ایم. دلزده ام وقتی در سطح اینترنت نسبت به اخبار یا مسائل انسانی، برخوردی بالاتر از آنچه در کوره روستایی اتفاق می افتد نمی بینم. سنگسار اینترنتی که می دانم اگر فضا باشد عملی هم خواهد شد. مثلا در مورد خانم فراهانی! او یک هنر پیشه است و باید بتواند حتی لخت، جلوی دوربین بیاید و این برای شغل او یک مهارت به حساب می آید؛ چیزی که در ایران نمی تواند داشته باشد و این را در فضایی دیگر برای خود آزموده است. او با لخت شدنش، نه اعتراض کرده بوده و نه می خواسته لخت باشد بلکه داشته یک تمرین در مورد شغلش را انجام می داده. البته من پیگیر داستان او نبوده و نیستم اما پیگیر برخورد جماعت بوده و هستم که چه فاجعه ای بود. وقتی کسی خود را و واقعیت خود را بر دیگران آشکار می کند باید تأمل کرد که آیا مگر او دیوانه است یا هدفی را دنبال می کند و این کمترین جلوه ی معرفت است که دیده نمی شود. من از هیچیک از فعالیتهای اینترنتی خود ذره ای پشیمان نیستم و در هر حرکتی که در این فضا انجام دادم بخشی نهفته از جامعه و واقعیتهای پوشیده ی اطرافیان خود را پرده برداری کردم و شناختم و از همین طریق خود را شناختم. که هنوز و هر روز به کار خویش مؤمن تر شده ام. و این کار امروز را نیز با فراغ بال انجام می دهم. دنیای مجازی مجالی ست برای ترک عادات اما روابط الکترونیکی خود یکی از اعتیاد هاست که دامنگیر حجم وسیعی از مردم شده است. ترس از روابط واقعی و مخفی شدن پشت نام های دروغین غم انگیز ترین جلوه ی این روابط است. اعتماد به عنوان مهمترین سرمایه ی بشری، کمرنگ و ترس از یکدیگر در اوج خویش است. لحظه ای از آنکه به ناشناس ها اعتماد کردم پشیمان نیستم و بهترین کار و نتیجه بخش ترین و هیجان انگیز ترین کار من بوده است و بیشترین روابط اینترنتی من همان هایی بوده اند به یک رابطه ی حضوری کشیده است. و ایتنرنت چون دری گشوده بر خانه ام حکم داشت و از این بابت خرسندم. و باز هم از دل و جان به آنان که وارد شدند خوش آمد می گویم و دوستشان دارم. و هنوز به حال کسانی افسوس می خورم که در این فضا به دنبال آتو گرفتن و تخریب و تخطئه ی دیگران ره می سپارند و وقت می گذارند تا بخشی از رذالت انسان را به رخ بکشند. آنها ژاور های بد بختی بیش نیستند که روزی در بن بست خویش خواهند مرد. از اینترنت ممنونم که دوستان واقعی بسیار به من داد و اگر خدا حافظی می کنم برای ادای همین دین است که این فضا را به سخره نگیرم. احساس بی تعهدی ندارم چرا که با تمام دوستانم جوری در ارتباط بوده ام که همه رد و نشانی از من دارند که بتوانند در هر زمان که خواستند با من تماس بگیرند. گزینگ بیا تا در عمق تپش های قلب من آهنگ گامهایت را بشنوی و مفهوم آمدن را و بی تعهد، سپری شدن را! **** بیا تا در عمق نفس های من دست درازی های شهوت را ببینی و مفهوم بودن را و با هر دم و بازدم، فرو رفتن در خطوط درهم و پیچیده ی قرمز را **** بیا به حریم بی پروای سینه ام تا لمس کنی بکارت نسوج سپر و پروا را و بی تکلف، بالا و پایین شدن، بین صراط ِ خدا و شیطان را بیا در عمق لحظه های من تا بچشی ابعاد بی زاویه ی انتظار را! 27/2/91 گزینگ ------------------------- تقدیم به عسل)زن کویر( که خردمندانه این شعر را در من بر انگیخت. آزادی مفهوم عجیبی که با اینکه بزرگترین ترس بشر از آن است اما بزرگترین آرزوی او نیز هست. و بیشترین جایی که این مفهوم در آن، جا خوش کرده است، اندیشه ی اوست نه عمل وی؛ در همینجا میشه نتیجه گرفت که اندیشه محصول ، ترس بشر است. پس می توان گفت ترس خوب است اما اندیشه نه!.... بگذریم اما اگر بشر امید به عملی شدن این آرزو نداشت، اندیشه را با جایش بیرون می انداخت. و نیز انسان هرگز بدون پشتوانه ی اندیشه آزادی را درک نخواهد کرد و پس هیچ عمل آزادی بدون پشتوانه ی فکری، در حیطه ی عملگرایی به مفهوم علمی اش، حساب نخواهد شد و لذا نتیجه اش نمی تواند در فرد بی تفکر، باوری بیافریند که میوه و ثمر اش، لذت تام، به بر و به کام آورد. آزادی مفهومی ست درک کردنی نه دادنی نه گرفتنی و به اعتقاد من بالاتر از حق می نشیند. چرا که حق تنها در بستر وجود یک انسان ِ آزاد مفهوم واقعی خویش را پیدا می کند. به این شاخه نمی پرم که شاهپر می خواهد و پروازی بلــــــــــــــــــــــــــند. و به زمین باز می گردم و کنار ترسها و حقارت های خودمانی.... مفهوم عملگرایی با آزادی همیشه کنار هم آورده شده اند چراکه در چیزی به نام ترس با هم گره می خورند. و این باعث می شود که فکر کنیم این دو خیلی به هم نزدیک و مربوط اند و البته که هستند. بگذار در این بحث از مثالهای زنده و ملموس استفاده کنم تا بلکه بتوانیم بیشتر همدیگر را درک کنیم. و البته من فقط در صدد گفتن نظریات خود هستم و نه اینکه القا کنم که آنچه گفته می شود تمام و حق مطلب است. یکی از دوستان من که با همسری سختگیر زندگی می کرد تمام محدود شدن هایش را گردن شوهر اش می انداخت و در واقع تمام جنگ اش بر سر طلب آزادی از همسرش بود. گفتم چرا راه خود را دور می کنی از همسرت جدا شو تا به آزادی ات برسی. او به فکر می رفت و باز در دور مصرح مشاجراتش قرار می گرفت و تا آخر هم توصیه ی من همین بود که اگر او مانع آزادی توست پس از او جدا شو. وقتی از او جدا شد، تازه فهمید که او حصاری در خود دارد که به همسرش فرا فکنی می کرد و در واقع، مانع های او برای آزاد زیستن در ذهن خود او بود نه در همسر او. البته نه اینکه همسرش مانع او نبود، اما اتفاقا او آسان ترین مانع بود، با برداشته شدن همسر، و او با تمام قدرت مالی و حجمی از افکار آزادی خواهانه، دید که نمی تواند آزاد باشد. و تازه قید و بند های درونی اش بد تر از همسرش احاطه اش کرده بودند که با وجود همسر از آنها بی خبر مانده بود، و برداشتنشان کار حضرت فیل بود.( حضرت فیل! سلام الله علیه). این حرف در مقیاس کلان و اجتماعی خود گاهی در اعتراضات و تظاهرات علیه استبداد و انقلاب هایی به دنبال آزادی، نمود پیدا می کند که مردم خفقان درونی خود ار به دولت ها و حاکمیت ها، فرا فکنی می کنند. چهارچوبهای ذهنی و عینی بشر به خاطر ترس از ناشناختگی و نیز برای فرصتی برای شناخت انسان بوجود می آید، که به راستی موجودی غیر قابل پیشبینی ست. اما هواداران آزادی راه مواجه با این ترس را در محدود کردن نمی دانند و بلکه راه را در روبرو شدن با آسیبهای ناشی از آزمون و خطای بشر، برای رسیدن به رهایی می دانند. بشر موجودی ست تجربی!! و تنها با تجربه است که به معرفت می رسد. اما ترس از آسیبهای تجربه، مانع از رها شدن می شود. به محض اینکه از تجربه کردن حرفی به میان می آید همه هراسان ترا به استفاده کردن از تجربیات گذشتگان فرا می خوانند و می پرسند پس تجربه ی دیگران چه جایگاهی دارد! و انسان فرصت نمی یابد که همه چیز را خود تجربه کند! برای پاسخ به این دو پرسش به زدن مثالی نیازمندم. یکی از دوستان گفت من هر کاری که یک انسان می تواند انجام بدهد من به تنهایی انجام داده ام اما هنوز به آرامش نرسیده ام و به قول خودش هنوز ساحل وجودم را موج های هیجده متری می کوبد! گفتم: چقدر از کارهایی که تجربه کرده ای خواست وجودی تو بوده و چقدر از آنها را در پاسخ به جو انجام داده ای!؟ من اگر از تجرربه حرف می زنم منظورم تجربه ی آنچه که نیاز وجودی توست نه اینکه آنچه جو بر تو القا می کند. مثلا دوستانت گفته اند هرکس بتواند یک سطل آب را، یک نفس سر بکشد!... و تو سرکشیده و بر همه هم پیروز شده ای. آیا این خواست وجودی تو بوده یا خواست جو بوده. امکان ندارد کسی نیاز واقعی اش را بشناسد و آن را تجربه کند، و چشمش به حقیقیتی از وجودش گشوده نشود. و از وادی ای به وادی دیگر نرود. و در جایگاهی که قرار می گیرد با جایگاه قبلی اش قابل مقایسه باشد. انسان برای کسب معرفت، باید که نیازهایش را تجربه کند. و برای اشراف به نیاز هایش راهی ندارد جز اینکه با خود رو راست باشد و به بهای آن نیندشد و در آن حسابگری به خرج ندهد. این است اصل عملگرایی که حقانیت تمام تجربه ها را در پی دارد و قضاوت را از هر عملی سلب می کند و هر عملی با توجه به اینکه نیاز عمل کننده اش می باشد با هر عمل دیگری ارزشی برابر خواهد داشت. اما هنوز سوال بالا می تواند پر رنگ باشد که پس تجربه های گذشتگان چه جایگاهی می تواند داشته باشد!؟ تجربیات فردی همواره می تواند جزو گنجینه های جمع باشد که به عنوان پشتوانه ای برای حرکت بعدی قرار گیرد نه برای تکرار آن. ما دیگر نیازی به کشف دوباره ی الکل نداریم. اما همان کشف می تواند در کشف نیازهای دیگر من مفید باشد و وقتی یکی از نیازهای بشر برآورده می شود انگار که نیازی از کلیت بشر رفع شده است. و دیگر بشر دنبال تکرار کشفیات نمی رود. اما قبول دارم که این کشف با آنچه انسان را از کشف شدنش می ترساند ، فرق دارد. اما این را هم باور دارم که اگر ما به معرفت خویش برسیم نیازهای ما مانند کشف در طبیعت است و هیچ نیاز تکراری ای بین انسان ها وجود نخواهد داشت. و برآورده شدن نیاز من نه فقط قطعه ای از پازل وجود من را پیدا می کند بلکه قطعه ای از پازل کلیت بشر هم به همین واسطه پیدا می شود که نیازی به کشف دوباره ی آن نیست که همه می فهمیم که چنین نیازی برای بشر وجود دارد و پس احقاق آن محق است. ------------------------------- تقدیم به مهرداد عزیزم که نظر خواسته بود. آرامش تو : آرامش تو نه قبل از طوفان است و نه بعد از طوفان آرامش نیست . درون تو همیشه طوفانی است . همیشه طوفانی ِ در ظاهر آرام . طوفانی پر قدرت و مخرب که دائما در حال ویرانی است و تو از درون در حال ساختن . آرامش تو حفظ ظاهر است . تفکراتت : کُنده نیست . به کُنده تشبیهش نکن که ظالمی . درخت سرسبز پر میوه ای است که جماعتی از میوه اش می خورند و از سایه سبزش استفاده می کنند . هر رهرو خسته پای درمانده ای به سایه سبز تفکراتت نیازمند است . آرزوهایت : در صندوقچه زنگ زده ننه بزرگت نیست . در کله خوش فرم و پر مغزت است . که قفل ترس را بر آن زدی و کلیدش را به منطقهای پر پیچ و خم ذهنت سپرده ای . ترست جلوی عمل را می گیرد و تنبلی ات جلوی غلبه بر ترس را . و گرنه آرزوهایت دست یافتنی است . -------------------- تحلیل و نقد زن کویر بر نوشته که نه بر شخصیت گزینگ. آرامش من: همیشه، آرامش قبل و بعد از طوفان است. خنده های من: سر و پایشان از اشک، خیس است. عصبانیت من: ریشه در طوفان های ذهنی ام دارد که زندگی ام را احاطه کرده است. خشم من: ماهی قرمزی در گل آلودِ باورهای ایمانی ام صید می شود. تفکراتم: کنده ای که فقط دود می دهد. حسادتم: پلاکاردها و پرچم های تضاهرات ِ نا توانی های من است. مهربانی ام: میوه ی نارسی که از درخت کج فهمی هایم می چینم. دروغ های من: ناب ترین بخش هر جمله ی من که ریشه در خلاقیت من دارند چرا که واقعیت ندارند. آرزوهایم: راز هایی در کهنه صندق های چوبی ِ دور تا دور چیده ی زیرخانِ خنکِ مادر بزرگم، با قفل های زنگ زده که نمی دانم کلیدهایشان، در تقسیمات ارثی به کدامیک از ورثه رسیده است. و بیش از هر چیزی از باز کردنشان می ترسم. چرا که هنوز که هنوز است آنجا برایشان محفوظ تر است. عمل ام: نقل ِ مجلس ِ هر شب؛ چه شبها کوتاه باشند چه بلند. تجربه های من: برای صرفه جویی در زمان هر دوتا را یکی میکنم. دیدنی ها و خوردنی ها را می شنوم و شنیدنی ها و بوئیدنی ها را می بینم. بر سر لمس کردنی ها هم گاهی بین دیدن و شنیدن اختلاف نظر پیش میاد. تعهدات من: پچ پچی در گوشی و چند و چونی ست که بزرگتر ها می دانند. سفر های من: بزرگترین شهر های رؤیا و بیابانی ترین سرزمین های دور از دسترس و طبیعی ترین منظره های خیال پرداخته. خستگی های من: حرف می زنم، خسته می شوم، می خوابم، حرف می زنم ، خسته می شوم، می خوابم، ...؛ اما در این چرخه از ترس خستگی، هرگز بیدار نمی شوم. هر شکلی به غیر از دایره، دارای نظمی ست که ما بر آن مسلطیم. اما تنها شکلِ بی شکل همان دایره است که تا وقتی نقطه ای از آن را گم نکنی به نقطه ای دیگر از آن نمی رسی. بی نظمی جهان، تنها می تواند متکی به این شکل بی شکل و بی گوشه باشد. اشکال منظم را محصول ذهن انسان می دانم چرا که در طبیعت، خطی جز منحنی وجود ندارد. اگر این اصل طبیعی را به روابط اجتماعی تعمیم دهم اینگونه می گویم: عقل جزئی ما متکی به اشکال منظم است. چرا که بی نظم شدن، دانشی به عظمت بی فکر شدن می خواهد. برای همین هم هرکسی افکارش را به شکلی در می آورد تا بتواند خود را در یک محدوده ای برای قیاس و بررسی قرار دهد. تا با اعتماد از این شکل به شکل دیگر که گوشه هایش را شناخته است، خارج شود. در جامعه ی ما شکل رایج همان هرم (منتظم!!) است. که به هر ضلع اش بخوابانی باز آن نقطه ی رأس برایش هست. یعنی مثلا اگر لاییک شدیم باز آن ساختار وجود دارد، فقط بر آن نقطه جایگزینی می گذاریم. یا نمونه ی تفکر های غیر ربانی ولی متعصبانه. من از هندسه چیزی نمی دانم اما بر شهود من در این جهان، شکلی جز دایره عیان نشده است. و هر چیزی را جز دایره، مصنوع عقل جزئی دیدم. جهان هستی را، چون بر مبنای فلسفه ی در هم لولیدن و در هم و بر هم شدن و از هم شدن می دانم، که فکر می کنم نام علمی اش ترکیب و تجزیه و تحلیل باشد؛ پس(جهان) برای این شدنها ناگزیر از دایره بودن است. به نظر من هر چیزی که بخواهد در دیگری دغم شود و فرو رود و تغییر کند باید به شکل دایره در آید؛ اشکالی که در جزء، به شکلی دیگر اند، اگر بخواهند وارد اشکال دیگر شوند باید در کلیت خود یک دایره باشند.(یاد شکلِ دانه های برف افتادم، البته نظر شما هم محترمه!) و هر جزئی که بخواهد از کلیتی بزاید، باز باید به شکل دایره در آید. یعنی چه آنچه می زاید و چه آنچه زاده می شود، راه دایره شدن را رفته است. ---------- ------------------- برای سوزان و مهرداد که در مورد منحنی ها نظر پرسیده بودند. "زن کویر" پی نوشت . --------------- سوزان عزیز که تعبیر و تفسیر این شعر را طلب کرده بودی. این شعر جز این جملاتِ همه جانبه ی زن کویر هیچ تعبیر دیگری ندارد که خودت هم در آن صحنه حاضر بودی! ------------------ دستور نوشت (ابداع زن کویر، پیشوند های جدید برای نوشت!) ـــــــــــــــــــ عسل من! زن کویر! شاخص تو این است که در بروز احساست نه شرم داری و نه ترس و نه غرور و در آن لحظه فقط می خواهی با خودت رو راست باشی و بس! و این خود یکی از شاخصه های هنرمندی ست که تو را بی نیاز از هر دیدنی کرده است. نادیده گرفتن تو نادیده شدن و نا بینایی من است. این چشمهای من است که به دیدن تو محتاج است تا باور کند که بینا ست. هنرمند آفریننده است و تو می آفرینی و من باید نظاره گر باشم. و این کلمات نتیجه ی هیجانی ست که تو در من می آفرینی و گفتنشان نه نیاز تو بلکه نیاز تخلیه ی من است تا ذهنم برای دوباره دیدن ها باز شود. از "من" به نیکی گفته ای که بسیار زیبا و جسورانه گفته ای بی هیچ آرایه ای که اشکم را در آورد. همه بیش از تو، "من"هایمان را دوست داریم اما همه قدر تو جسارت نداریم. دوای چوارهمین جهڕاحی پلاستیک له سهر، کهپۆو لێوو دهوری چاو، سووری دا ئێمه ژنهکان زۆڕمان پێ خۆش بوو بزانین چی کردۆ و چهندی خۆ گۆڕیوهتهوه. گۆڕانهکه له نێو، بۆن و ڕهنگامهیی چێشت و دهستاوهکهی و خوڵقی گهرمی که ههر وهک جاران خۆش بوو، ون ببوو. بۆ دهست شوتن چوومه دهستشوویی، سهرم بۆ دیتنی خۆم له ئاوێنهکه داههڵێنا. بهڵام دیواره بێ ئاوێنهکه زرینگهی له سهرم هێنا و هاویشتمێوه ئهو ڕۆژهکه ههواڵێان پێدام: ئهسیدیان به فهڕهح دا کردۆ! گۆڕانهکه له ناو کۆ کردنهوهی ئاوێنهکانی ماڵهکه دا ون ببو... 6/9/90 گزینگ

خنده های تو : خنده های تو مصنوعی است . باز کردن دهان و نشان دادن دندان خنده نیست . قهقههه های مستانه و طبیعی ات وقتی است که نمود های عملی تفکراتت را می بینی و وقتی که پیروزمندانه و فاتحانه نتیجه ذهنیت همیشه فعالت را در اجرا و ملموس شدن مشاهده می کنی .
خشم تو : ماهی کوچک قرمز نیست . کوسه سفید خونخوار وحشی است . انسانی و یکی از خصیصه های انسان خشم است . به ماهی کوچک قرمز تشبیهش می کنی که موجهش کنی . کوسه کوسه است . طبیعتش این است . توجیه نمی خواهد
حسادتت : حسادتت ناتوانی ات در عمل کردن به افکارت است . وقتی می بینی دیگرانی هستند که در عمل توانا هستند وگرنه حسادتی دیگر در وجودت هنوز نشاختی چرا که زنانگیت را فراموش کرده ای و حسادت را که جزو خصایص یک زن است
مهربانی ات : مهربانیت محصول جدید یک فرایند جدید مهرورزی است که هنوز نیاز به بازاریابی دارد و مشتریان خود را جذب نکرده است . مهربانی را ما با تائید و تمجید و لبخند تجربه کرده ایم و مهرورزی تو شکل بدیع و جدیدی با نمودهای مخالفت و عناد و گاهی اخم است که هنوز نیاموخته ایم جماعت اطرافت
عملت : عمل کردن را نیاموختی و نخواستی بیاموزی . شب و روز ندارد . مصداقش فیلم نگاه کردن در شبهای بلند و کوتاه است به جای عشقبازی و لذت بردن از زندگی . زِر نزن
تجربه های تو : زندگی کردن با داستانهای تعریف شده دیگران است . تجربه هایت را بزرگترها هم نمی دانند که تو خود بزرگی . ولی خودت را به کوچکی زدی و فقط با شنیدن تجربه های دیگران خودت را ارضا می کنی .
تعهداتت : تعهداتت زنجیر محکمی است که بال پرواز را از تو گرفته است
سفرهایت : سفرهایت فقط در ذهنیت توست و دست و پنجه نرم کردن با دنیای تخیلاتت
خستگی هایت : خستگی را نمی شناسی . از خودت خسته ای . از ناتوانیهایت در همراه و همگام کردن تفکراتت و دست و پایت برای عمل. و چون از خودت خسته ای خوابیدن و بیدار شدن تاثیری ندارد و خستگی ات تمامی ندارد
وقتی با همه وجودم به سویت پر کشیدم و فاصله بینمون را نه با پا که با سر دویدم و تنها از تو ایستادنی مات و متحیر دیدم . وقتی به آغوشت پریدم و بوییدمت و تو همچون تکه چوبی همچنان در حیرت و بهت به نقطه ای خیره بودی . بهت پریدم داد زدم هوار کشیدم که آدم نیستی که شوق نداری که شور نمی دانی که چه مرگته .
شکل دیگری از بروز . این هم دلیلیست . شاید بهانه ای . شاید واقعیت
ولی من
نه به عکس العمل تو کاری دارم نه به بهت و حیرتت . که باز هم می دوم . بازهم می پرم . باز هم در آغوشت خودم را گم می کنم و باز هم بویت را به جان می کشم . و لذتش را می برم . من از لذت بردن دست نمی شویم .
و کاش نوشته بودی حداقل در پی نوشت که شعرت مربوط به حس آتشینی است که من بهت منتقل کردم . من .
از "من " خوشم میاد . "من" را دوست دارم . حتی اگر به مذاق تو و دیگران خوش نیاید .
"من" را نا دیده نگیر گزینگم
و شبی بود به یاد موندنی . خوشحالم که جبرانش کردی با عشقی که داغیش تنم را سوزاند


